معنی موجزن
5 بازدید
[ مَ / مُ زَ ] (نف مرکب) مواج و متلاطم و موجدار. (ناظم الاطباء): نیل و فرات و دجله و جیحون موج زن با کف راد او چو سرابند هر چهار.سوزنی. خط کفش به صورت جوی است و جوی نیست بحر است لیک موج زن از گوهر سخاش. خاقانی. خاک مِنی ََ ز گوهر تر موج زن چو آب از چشم هر که خاکی و آبیست گوهرش. خاقانی. دریای پرعجایب وز اعراب موج زن از حلّها جزیره و از مکّه معبرش. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۲۱۶). وان شدن چون محیط موج زنش عاقبت ماندن آب در دهنش.نظامی. - موج زن شدن؛ تموج. خیزاب برداشتن. پدید آمدن خیزابه. متلاطم گشتن. متموج شدن : ز خون دلیران به دشت اندرون چو دریا زمین موج زن شد ز خون. فردوسی.
کلمات همقافیه با «موجزن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زن» برای سرودن شعر