معنی موثق
7 بازدید
[ مَ ثِ ] (ع مص) استوار داشتن و اعتماد کردن بر آن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). ثقة. (منتهی الارب). استوار شدن. (تاج المصادر بیهقی).[ مَ ثِ ] (ع اِ) عهد و پیمان و استواری. (منتهی الارب، مادهٔ وث ق) (آنندراج) (ناظم الاطباء). میثاق. (منتهی الارب). پیمان. ج، مواثق. (مهذب الاسماء). ج، مواثیق، میاثق. میاثیق. (منتهی الارب). عهداستوار. (ترجمان القرآن جرجانی ص ۹۶). || زنهار. ج، مواثق. (دهار).[ ثَ ] (ع ص) نعت مفعولی از ایثاق. بندکرده شده. (آنندراج) (ناظم الاطباء). بسته شده. (ناظم الاطباء). رجوع به ایثاق شود. || محکم با هم بافته شده. (ناظم الاطباء).[ مُ وَثْ ثَ ] (ع ص) نعت مفعولی از توثیق. استوارکرده شده و اعتمادداشته شده. (ناظم الاطباء). استوار. (دهار). محکم. استوارداشته. مضبوط. مُضَنبَط. وطید. واطد. ملتحم. مؤکد. (یادداشت مؤلف). - خبر موثق؛ خبری که مورد اعتماد باشد. خبری که به راست بودن آن اطمینان حاصل است. (از یادداشت مؤلف). || کسی که آن را ثقه گفته باشند. (ناظم الاطباء). مؤتمن. کسی که ثقه باشد و بر قول و فعل وی اعتماد می کنند. (ناظم الاطباء). || (اصطلاح حدیث) نزد امامیه حدیثی را گویند که جمیع روات آن موثق (مورد اعتماد) غیر امامی باشند و این قسم را قوی نیز گویند. (تقسیم ابن طاوس). در اصطلاح رجال و درایه در نزد شیعه: حدیثی است که سند آن و سلسلهٔ روات آن به معصوم متصل باشد ولیکن همهٔ روات یا بعضی از آنها از روات فاسدالعقیده باشند و دوازده امامی نباشند. اما همهٔ آنان را علمای امامیه توثیق کرده باشند. (یادداشت لغت نامه).[ مُ وَثْ ثِ ] (ع ص) نعت فاعلی از توثیق. رجوع به توثیق شود. استوارکننده و اعتماددارنده. (ناظم الاطباء). استوار (مأخذ آن وثوق). (غیاث) (آنندراج). || کسی را ثقه گوینده. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «موثق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ثق» برای سرودن شعر