معنی موافقت
4 بازدید
[ مُ فَ / فِ قَ ] (از ع، اِمص) موافقة. ضد مخالفت. (ناظم الاطباء). موافقه. سازواری. سازگاری. تناسب. ملایمت. همسازی. وفاق. توافق. مواطات. مواطاة. وطاء. سازش. هم آهنگی. مطاوعت. مقابل مخالفت. (یادداشت مؤلف): چون پیش امیر رسیدندی به موافقت وی سخن گفتندی که در خشم نمی شد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۷۶). بیعت کردم به سید خود... از روی اعتقاد و از ته دل به راستی نیت و اخلاص درونی و موافقت اعتقاد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۱۵). از آن ترسم که وحوش او را (گاو را) موافقت نمایند. (کلیله و دمنه). و اینک پی موافقت صف صوفیان صوف سفید بر تن مشرق دریده اند.خاقانی. چه عجب گر موافقت را کوه رقص درگیرد از نوای صبوح.خاقانی. هر لحظه بر موافقت جامه آه را نیلی کنید در دل و آنگه برآورید.خاقانی. جبریل بر موافقت آن دهان پاک می گوید از دهان ملایک صلای خاک. خاقانی. پروانه و شمع این هنر آموخته اند کز روی موافقت به هم سوخته اند.خاقانی. منوچهربن قابوس و... عبدالملک... در موافقت رایت او روی به جرجان نهادند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۶۳). چنان غریو برآورده بودم از غم عشق که بر موافقتم زهره نوحه گر می گشت. سعدی. چنان نعره بزد که دیگران به موافقت او در خروش آمدند. (گلستان). - امثال: گر زهر موافقت کند تریاق است ور نوش مخالفت کند نیش من است. (امثال و حکم دهخدا). || در موافقتِ. به موافقتِ. در موافقت با. مطابق با: آورده هر خلیل دلی نفس پاک را خون ریخته موافقت پور هاجرش.خاقانی. فلک موافقت من کبود درپوشید چو دید کز تو به هر لحظه شیونیست مرا. خاقانی. || قبول. تصویب. تأیید. نظر مساعد. (از یادداشت مؤلف): بر خلاف رضا و موافقت او کارها می راند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۰۷). - موافقت کردن؛ قبول داشتن. مورد قبول قرار دادن. تصویب نمودن. تأیید کردن : در هر چیزی که مصالح ولایت و خاندان و تن مردم به آن گردد اندر آن موافقت کنم [ مسعود ] . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۳۳). فی الجمله پاس خاطر یاران را موافقت کردم و شبی چنان را به روز آوردم. (گلستان). تنی چند از روندگان متفق سیاحت بودند... خواستم تا مرافقت کنم موافقت نکردند. (گلستان). || سازش کردن. ساختن. نهانی قرار گذاشتن. (یادداشت مؤلف). توطئه کردن. توافق پنهانی کردن : تهمت نهادند که به امیر مروانشاه رضی اللََّه عنه که به قلعت بازداشته بودند موافقتی کرده است. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۸۲). به هزارهزار دینار برات نبشتند لشکر را و به عنف بستدند بهانهٔ آنکه با ترکمانان چرا موافقت کرده اند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۶۰۲). || مطابقت و برابری و یکسانی. (ناظم الاطباء). - موافقت کردن؛ برابری و تطابق کردن. - || هم آهنگ بودن : از آن در باب وی به کام نتوانست رسید که قضای ایزدتعالی با تضریبهای وی موافقت و مساعدت نکرد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۷۶). || یکدلی و یک جهتی. (ناظم الاطباء). یکرنگی و یکرویی و یک پهلویی. (از یادداشت مؤلف). همپشتی. اتحاد و اتفاق. (ناظم الاطباء). هم رایی. همفکری. همداستانی. همدستانی. هماوازی. (ناظم الاطباء): دو مهتر باز گذشته بسی رنج بر خاطرهای پاکیزهٔ خویش نهادند تا چنان الفتی و موافقتی و دوستیی... بپای شد. (تاریخ بیهقی). هم پشتی و یکدلی و موافقت می باید در میان هر دو برادر... تا در جهان آنچه به کار آید... ما را گردد. (تاریخ بیهقی). لشکر ابوعلی چون غدر دارا بدیدند از دیگران ناایمن گشتند و اندیشیدند که غدر او بی موافقت جمهور دیگر نتوان بود و از این سبب دل شکسته شدند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۳۵). فواید موافقت و عواید معاضدت ایشان به اهل اسلام و کافهٔ خلق رسید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۲۰). با هر کسی به مذهب خود باید اتفاق شرط است یا موافقت جمع یا فراق.سعدی. - موافقت کردن؛ مواطاة. موافقة. (ترجمان القرآن جرجانی). هم رای شدن. همداستان گشتن. همدستان شدن. (از یادداشت مؤلف): در تاریخی که می کنم سخنی نرانم که آن به تعصبی و میلی کشد... بلکه آن گویم که تا خوانندگان با من اندر این موافقت کنند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۷۵). سر به فرمان او درآوردند همه با هم موافقت کردند.سعدی. مقاناة؛ موافقت کردن. سازوار نمودن. مقامأة؛ موافقت کردن با کسی. تقمؤ؛ موافقت کردن جای کسی. (منتهی الارب). - || یکدلی کردن. دوستی و همراهی کردن. پیروی کردن. همنشینی و یاری کردن. همداستانی کردن : یکی روز به نان و نمک با ما موافقت کنید. (گلستان). - موافقت نمودن؛ موافقت کردن. همرایی کردن. همدلی و همداستانی نمودن. (از یادداشت مؤلف): هر که در کسب بزرگی مرد بلندهمت را موافقت ننماید معذور است. (کلیله و دمنه). اگر موافقت نمایی زر ببریم. (کلیله و دمنه). || هم خیالی و هم خویی و هم طبعی. || مشابهت. (ناظم الاطباء). همانندی.
کلمات همقافیه با «موافقت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قت» برای سرودن شعر