معنی مواصلت
5 بازدید
[ مُ صَ / صِ لَ ] (از ع، اِمص) مواصلة. پیوستگی و اتصال. (ناظم الاطباء). وصال. پیوستگی. پیوستن. (غیاث): چون التقاء... تعذری داشت طلب مواصلت به طریق مکاتبه که آن را احداللقائین نام نهاده اند متعین بود. (از مکتوب شیخ صدرالدین قونیوی). || ملاقات و دیدار. (ناظم الاطباء). || آرامیدن با زن. مجامعت. کامیابی. (از ناظم الاطباء). آمیزش کردن. || ازدواج و زناشویی. (از یادداشت مؤلف). - مواصلت کردن؛ پیوند کردن. وصلت کردن. ازدواج کردن با کسی. زناشویی کردن : دختران را جز با کسانی که از اهل بیت ایشان بودند مواصلت نکردندی. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۹۸).
کلمات همقافیه با «مواصلت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لت» برای سرودن شعر