معنی موات
4 بازدید
[ مُ ] (ع مص، اِمص) بمردن. (المصادر زوزنی). موت. (ناظم الاطباء). مرگ. (منتهی الارب) (غیاث). رجوع به موت شود.[ مَ ] (ع مص) موت. (ناظم الاطباء). بمردن. (تاج المصادر بیهقی). رجوع به موت شود.[ مَ وات ت ] (ع اِ) جِ مأتة. (منتهی الارب). رجوع به مأتة شود.[ مَ ] (ع ص، اِ) چیز بی جان. (منتهی الارب) (از کشاف اصطلاحات الفنون). آنچه جان ندارد. مقابل حیوان و نبات. (یادداشت مؤلف). آنکه بی جان باشد. (غیاث). آنچه نیفزاید. (دهار). || مرده. مردگان. بی جانان. مقابل حَیَوان. (یادداشت مؤلف): زندهٔ حق را به چشم دل نگر زان که چشم سر نبیند جز موات. ناصرخسرو. تا جهان موات انصاف و مردگان معدلت به آب حیات احسان و اکرام و انعام او زنده گشت. (سندبادنامه ص ۱۴). که نگفتم که چنین کن یا چنان چون نکردید ای موات و عاجزان.مولوی. کای فرشتهٔ صور و ای بحر حیات که ز دمهای تو جان یابد موات.مولوی. || زمینی که در آن مرگی باشد. (مهذب الاسماء). || زمین بی مالک و نامنتفع. (منتهی الارب). زمین بی مالک و بی سود و نامنتفع. (ناظم الاطباء). زمین خشک و بی خداوند. (آنندراج) (غیاث) (از کشاف اصطلاحات الفنون). زمینی که محصول و سودی نداشته باشد به سبب نداشتن آب یا شدت و کثرت حرکت آب در آن یا به علل دیگری که مانع از انتفاع زمین شود. (از تعریفات جرجانی). زمینی که ملک نبود. (مهذب الاسماء). - احیای موات؛ آباد کردن زمینهای بی نفع و بایر. عمارت خراب. آباد کردن ویران. (یادداشت مؤلف): تملک حاصل می شود به احیاء اراضی موات و حیازت اشیاء مباحه. (مادهٔ ۱۴۰ قانون مدنی ایران). هرکس از اراضی موات و مباحه قسمتی را بقصد تملک احیاء کند مالک آن قسمت می شود. (مادهٔ ۱۴۳ قانون مدنی). - اراضی موات؛ زمینهای بی صاحب و بی سود. زمینهای بایر که کسی را از آن سودی و محصولی نرسد. مقابل اراضی عامره. (از یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «موات»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ات» برای سرودن شعر