معنی مهیا

معنی واژه مهیا

6 بازدید
[ مُ هَ یْ یا ] (ع ص) آماده شده. ساخته شده. کار راست و نیکو کرده شده. شکرده شده. مهیأ [ مُ هَ ی یَ ءْ ] . آماده. حاضر و آماده. راست. ساخته. مستعد. برساخته. سیجیده. آراسته. مُعَدّ. حاضر. شکرده. (مجمل اللغة). آسغده : اجابت کرد و مهیا شد امیرالمؤمنین از برای ایستادگی در آن کاری که به او حواله نمود خدا. (تاریخ بیهقی ص ۳۱۱). ویران دگر ز بهر چه خواهد کرد باز این بزرگ صنع مهیا را.ناصرخسرو. وانگه کزین مزاج مهیا جدا شوند چیزند یا نه چیز عرض وار بگذرند. ناصرخسرو. ملک جوان است و شهریار جوان است کار مهیا و امر و نهی روان است. مسعودسعد (دیوان ص ۴۵). مسعود جهانگیر جهاندار که ایزد داده ست بدو ملک مهیا و مهنا.مسعودسعد. هرچیز که خواهی همه از دهر میسر هر کام که جوئی همه از بخت مهیا. مسعودسعد. بدو باید پیوست... آنگاه... انابت مفید نباشد نه راه بازگشتن مهیا و نه عذر تقصیرات خواستن مسموع. (کلیله و دمنه). نه شاخ از بر بیخ باشد مرتب نه بار از بر برگ باشد مهیا.خاقانی. بر دل موئین و جان مؤمنش مهرچهردین مهیا دیده ام.خاقانی. گوسفند فلک و گاو زمین را به منی حاضر آرند و دو قربان مهیا بینند.خاقانی. کس نیست در ده ارچه علفخانه ای بجاست کس بر علف چه نزل مهیا برافکند.خاقانی. قومی به سمرقند مقام ساخته و ساز وعدت تمام ساخته مستعد و مهیااند. (سلجوقنامهٔ ظهیری ص ۱۱). مهیا فرماید از برای وی در این عزا راجحهٔ صبر جمیل را چنانکه در غزا فاتحهٔ نصر جلیل را. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). به دل بترک وفا گفت و ترک گریه به چشم ببین که کرد مهیا دگر چه کار بمن. درویش واله هروی. - مهیا داشتن؛ آماده و حاضر داشتن : وان چنگ گردون وش سرش ده ماه نو خدمتگرش ساعات روز و شب درش مطرب مهیا داشته. خاقانی. ملک را خنده گرفت... پس بفرمود تا آنچه مأمول اوست مهیا دارند و بدلخوشی برود. (گلستان). تا برقرار ماضی مهیا دارند. (گلستان). - مهیا شدن؛ آماده شدن. بساختن. مستعد شدن. حاضریراق شدن. کمر بستن. آستین برچیدن. آستین برزدن. ساخته بودن، تقطیر، مهیا شدن برای کارزار. تکور. تشمر. مهیا شدن برای کار: داد خرد بده که جهان ایدون از بهر عقل و عدل مهیا شد.ناصرخسرو. آنجاش نخواندند تا به دانش آن شهره مکان را نشد مهیا. ناصرخسرو. بیا تا بقا را مهیا شویم که آنجای بس ناخوش و بینواست. ناصرخسرو. - مهیا کردن؛ آماده کردن. تیار کردن. اعداد. ساختن. برساختن : مهیا کرد پنج ارکان ملت را به چار ارکان که هریک جدولی بوده ست کز دریای او آمد. خاقانی. مهیا کند روزی مار و مور.سعدی (بوستان). - مهیا گردیدن؛ دم آماده گشتن و دست دادن فرصت : بیدلی را که دمی با تو مهیا گردد قیمت هر دو جهان نیمهٔ آن یک دم نیست. خاقانی.
راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید