معنی مهک
8 بازدید
[ مَ هَ ] (اِ) سوس. شیرین بیان. گیاهی است به نام شیرین بیان و بیخ آن را اصل السوس گویند. و اصابع السوس نیز و شیرهٔ آن را رب السوس نامند. مهکوکی. مهلوکی. - بیخ مهک؛ اصل السوس. اصابع السوس. ریشهٔ شیرین بیان. - ریشهٔ مهک؛ چوب شیرین بیان. || قمی سنا. (سنای ملکی) (در بندرعباس). || خار مهک. رجوع به خارمهک شود.[ مَ ] (ع مص) سخت ساییدن چیزی را. (منتهی الارب). سحق. (اقرب الموارد). || شتاب کردن در چیزی. || مانده کردن در جماع زن را و نرم نمودن. (منتهی الارب).[ مَ هَ ] (اِ) ماهک. قریضه ای که از گریبان برآرند. قواره؛ مهک که از گریبان برآرند چون گریبان باز کنند. (مهذب الاسماء). شکله. کلاه وار. قواره.[ مَ هَ ] (اِ) زگیل. ثؤلول. آژخ. بالو. رجوع به ثؤلول شود.
کلمات همقافیه با «مهک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «هک» برای سرودن شعر