معنی مهندم
6 بازدید
[ مُ هَ دَ ] (معرب، ص) (معرب از اندام فارسی) به اندام. به اندازه. شی ء مهندم؛ ای مصلح (؟) علی مقدار، و هو معرب اصله بالفارسی، اندام. (بحر الجواهر به نقل از صحاح). به شکل درآورده شده. منظم به شکل هندسی : گنبدی بس بزرگ بر سر این درگاه ساخته از سنگ مهندم. (سفرنامهٔ ناصرخسرو چ دبیرسیاقی ص ۳۹). بر سر این ستونها طاقها زده است به دو جانب همه از سنگ مهندم. (سفرنامهٔ ناصرخسرو ص ۲۲). اکنون این درجات را پهنای بیست ارش باشد همهٔ درجه ها از سنگ تراشیدهٔ مهندم. (سفرنامهٔ ناصرخسرو ص ۵۴).
کلمات همقافیه با «مهندم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دم» برای سرودن شعر