معنی مهنا
6 بازدید
[ مُ هَ نْ نا ] (ع ص) مهنأ. گوارا. گوارا گردیده. گوارا شده. باعافیت. خوشگوار. گوارنده. (ترجمان علامهٔ جرجانی ص ۹۶). گوارا و هاضم و خوشمزه. (غیاث). سازگار. خوش. گواران. (دستورالاخوان): ای دین پیمبر به جمال تو مزین وی ملک شهنشه به خصال تو مهنا. امیرمعزی. بل مردمیست میوه ترا و تو نیکو درخت سبز و مهنائی. ناصرخسرو (دیوان ص ۴۰۲). آسیمه بسی کرد فلک بی خبران را و آشفته بسی گشت بدو کار مهنا. ناصرخسرو. هر که از آتش بستر سازد... خواب او مهنا نباشد. (کلیله و دمنه). فواید و ثمرات آن او را مهنا نشود. (کلیله و دمنه). عیش تو بادا به عز و ناز مهنا بر همه شادی ترا مهیا اسباب.سوزنی. لشکرگهت بر حاشیت گوگرد سرخ از خاصیت بر تو ز گنج عافیت عیش مهنا ریخته. خاقانی. یک جهان دل زین درخت و چشمه شاد جمله را عیش مهنا دیده ام.خاقانی. بخت تو خواب دیدهٔ بیدار تا ز آن بر چشم فتنه خواب مهنا برافکند.خاقانی. این دو کبک با یکدیگر عیشی مهنا و وصالی مهیا داشتند. (سندبادنامه ص ۱۲۱). ملک خراسان و وراثت سلطنت آل سامان مهیا و مهنا شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۱۰). بوستان خانهٔ عیش است و چمن کوی نشاط تا مهیا نبود عیش مهنا نرویم.سعدی. - مهنا شدن؛ گوارا شدن : ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی عیش بی یار مهنا نشود یار کجاست.حافظ. - مهنا گرداندن؛ گوارا کردن : اسباب سکون و استنامت... و خفض عیش و آسایش ایشان را مهیا و مهنا گردانید. (التوسل الی الترسل ص ۱۶). || آنچه بی رنج به دست رسد و دور از رنج و زحمت : مسعود جهانگیر جهاندار که ایزد داده ست بدو ملک مهیا و مهنا.مسعودسعد. دیباچهٔ سراچهٔ کل خواجهٔ رسل کز خدمتش مراد مهنا برآورم.خاقانی. || (اِ) بزماورد. (مهذب الاسماء). زماورد. نرگس خوان. نرگسهٔ خوان. میسر. لقمهٔ خلیفه. لقمهٔ قاضی. نرجس المائده. نواله. (دستورالاخوان). - ابوالمهنا؛ شراب. (دستورالاخوان).[ مُ هَ نْ نا ] (اِخ) ابن جیفر یحمدی. از امامان عمان. بعد از درگذشت عبدالملک بن حمید به سال ۲۲۶ هـ . ق. با وی بیعت شد و در سال ۲۳۷ هـ . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۲۶۱).[ مُ هَ نْ نا ] (اِخ) ابن سلطان بن ماجدبن مبارک بن بلعرب (ابوالعرب) یعربی. ششمین از امامان یعربی در عمان. به سال ۱۱۳۱ هـ . ق. پس از درگذشت سلطان بن سیف با وی بیعت شد و در سال ۱۱۳۳ هـ . ق. به دست یعرب بن بلعرب به قتل رسید. (از الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۲۶۲).[ مُ هَ نْ نا ] (اِخ) ابن صالح عنزی از آل ابی الخیل. امیر بریده. وی پدر «آل مهنا»ی عنزیها است در تاریخ جدید نجد ذکر بسیاری از آنها رفته است. مهنا به سال ۱۲۹۲ هـ . ق. به قتل رسید. (از الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۲۶۲).[ مُ هَ نْ نا ] (اِخ) ابن عیسی بن مهنابن مانع طائی، ملقب به حسام الدین، از آل فضل و ملقب به سلطان العرب و مشهور به مهنای ثانی امیر بادیةالشام و صاحب تدمر به سال ۶۸۳ هـ . ق. از جانب سلطان منصور قلاوون به امارت رسید. و به سال ۷۳۵ هـ . ق. در سن حدود هشتاد سالگی در نزدیکی سلمیة درگذشت. (از الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۲۶۲).[ مُ هَ نْ نا ] (اِخ) ابن مانع بن حدیثةبن عبقة (یا عصیة)بن فضل بن ربیعة، از طی از قحطان. مؤسس آل مهنا از آل فضل از امرای بادیه (مابین شام وعراق و نجد) و مشهور به مهنای اول و امیرالعرب. به سال ۶۳۰ هـ . ق. پس از درگذشت پدرش به ولایت رسید. مهنا در حدود سال ۶۶۰ هـ . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۲۶۳).[ مُ هَنْ نا ] (اِخ) رجوع به ابوعمارهٔ حمزه... شود.
کلمات همقافیه با «مهنا»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نا» برای سرودن شعر