معنی مهمل

معنی مهمل

6 بازدید
[ مُ مَ ] (ع ص) سخن که آن را استعمال نکنند. (منتهی الارب). کلمهٔ مهمل، مقابل مستعمل، لفظی است که معنی ندارد چون دوب، مقابل لفظ مستعمل، آنکه معنی دارد مانند چوب. نزد علمای عربیة لفظی باشد که برای معنی معینی وضع نشده باشد. (از کشاف اصطلاحات الفنون). || بی نقطه (از حروف). - حرف مهمل؛ حرف که نقطه ندارد، چون «هـ» و «ح» و «د» و «ر» و «ص» و «س» و «ط». مقابل منقوط، که نقطه دارد. بی نقطه. غیرمنقوطه. غیر معجم. اطلاق شود بر حرف بدون نقطه مانند حا و سین و ضد آن معجم است. (کشاف اصطلاحات الفنون). || در اصطلاح رجال و درایه کسی از رواة و یا حدیثی است که ترجمهٔ حال از رواة آن در کتب رجالیه اصلاً مذکور نشده باشد، ذاتاً و وصفاً مدحاً او قدحاً. (یادداشت لغت نامه). || نزد محدثان راویی را گویند که با راوی دیگر از حیث اسم یا کنیه و یا لقب متفق باشد و برای یکی از آن دو علامت فارقه و ممیزه ذکر نشده باشد و این عدم ذکر علامت فارقه را اهمال نامند. (کشاف اصطلاحات الفنون). || به خود فروگذاشته. فروگذاشته. متروک و بیکار. (غیاث). سرخود. (یادداشت مؤلف) به خود گذاشته. سدی. ضایع. بی تیمار گذاشته. به استعمال ناداشته. عاطل. خالی. سائع. (منتهی الارب): شریعت اقتضا نکند مهمل فروگذاشتن. (تاریخ بیهقی ص ۲۱۳). آن ولایت از دو جانب به ولایت ما پیوسته است و مهمل بود و رعایا از مفسدان به فریاد آمدند. (تاریخ بیهقی ص ۴۳۸). آن دیار... را مهمل فرو خواهند گذاشت. (تاریخ بیهقی). سلطان مهمات آن طرف مهمل فروگذاشت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۶۳). - مهمل آمدن؛ متروک و ضایع و عاطل شدن : اصول شرعی و قوانین دینی مختل و مهمل آمدی. (کلیله و دمنه). - مهمل گذاردن؛ فرو گذاردن. ترک کردن : هر که از این چهار خصلت یکی را مهمل گذارد روزگار حجاب مناقشت پیش مرادهای روزگار او بدارد. (کلیله و دمنه). جانب را هم مهمل نگذارد. (کلیله و دمنه). بدان ماند که آتش اندک را مهمل گذارد. (گلستان). - مهمل گذاشتن؛ فروگذاشتن. ترک کردن. اجرا نکردن : سلطان اجابت ننمود و گفت ناموس شکستن به از فرمان یزدان مهمل گذاشتن. (سلجوقنامهٔ ظهیری ص ۲۹). - مهمل گرفتن؛ غیر مؤثر و متروک پنداشتن : دل ضعیفان مهمل نگیرد که موران به اتفاق شیر را عاجز کنند. (سعدی، مجالس ص ۲۳). هلاک ما چنان مهمل گرفتند که قتل مور در پای سواران.سعدی (بدایع). || بیهوده. بی فایده : آنچه گرفته آمده است مهمل ماند. (تاریخ بیهقی). چو گاو مهمل منشین و دین و دانش جوی اگر چو گاو نه ای مانده از خرد مهمل. ناصرخسرو. بی بیانت سخا بود مهمل بی بیانت سخن بود مبهم.مسعودسعد. - مهمل فروماندن؛ به کار نبردن. متروک گذاردن : بزرگی این حکایت بر زبان راند دریغ آمد مرا مهمل فروماند. سعدی (صاحبیه). - مهمل ماندن؛ فرو گذارده ماندن. بیکار و متروک ماندن : بر موافقت سلطان بر کؤوس محامات نفوس مهمل ماندند. (جهانگشای جوینی چ اروپا ج ۲ ص ۱۸۶).
[ مُ مِ ] (ع ص) اهمال کننده. رجوع به اهمال شود.

کلمات هم‌قافیه با «مهمل»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «مل» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید