معنی مهمان

معنی مهمان

4 بازدید
[ مِ ] (ص، اِ) میهمان. کسی که بر دیگری وارد شود و از او با طعام و دیگر وسائل پذیرایی کنند. عافی. مقابل میزبان. کسی که او را به خانهٔ خود خوانند و اکرام کنند. نزیل. (دهار). ضیف. (ترجمان القرآن). عوف. (منتهی الارب). ابن غبرا. بنواغبراء. (المرصع). ثوی. ابن الارض؛ ضیف عاتم، مهمان شبانگاه آینده. اقراء، اقتراء، استقراء، مهمان خواستن. (منتهی الارب). النقری، مهمان خاص برگزیده. (دستورالاخوان). تضییف، مهمان را فرود آوردن. (ترجمان القرآن). قفی، مهمان گرامی کرده. کفیح. مهمان ناگاه آینده. (منتهی الارب): به سرای سپنج مهمان را دل نهادن همیشگی نه رواست.رودکی. مرد دینی رفت و آوردش کنند چون همی مهمان در من خواست کند. رودکی. کز اندیشهٔ بد مکن یاد هیچ دلت شاد کن کار مهمان بسیچ.فردوسی. خرامی نیرزید مهمان تو چنین بود تا بود پیمان تو.فردوسی. سزا دید رفتن سوی خان او شد از مژده دلشاد مهمان او.فردوسی. اندر این خانه بوده ام مهمان کرده ام شاد از او دل پژمان.عنصری. تا بباشند در این رز در مهمان منند رز، فردوس من است ایشان رضوان منند. منوچهری. یک روز مهمان سرهنگ کوتوال و دیگر روز حشم مهمان امیر بودند. (تاریخ بیهقی ص ۴۱۶). نه هرگز خورشهاش برد ز هم نه مهمانش را گردد انبوه کم.اسدی. چو آمد بر میهن و مان خویش ببردش بصد لابه مهمان خویش.اسدی. که برنا دگر چیز جز می نخواست بدانش که مهمان خاصست راست. شمسی (یوسف و زلیخا). لیکن فردا به خوردن غسلین مر مالک را بزرگ مهمانی.ناصرخسرو. نیابد هگرز آن سه مهمان چهارم نه این دو کبوتر بیابد سه دیگر.ناصرخسرو. تا نبود نعمتی تو باش مهمان خویش چو نعمت آری به دست مباش جز میزبان. مسعودسعد. سوی دین هدیهٔ خدایش دان آنکه ناخوانده آیدت مهمان.سنائی. خانه دربسته دار بر اغیار تا در او این غریب مهمان است.خاقانی. دوش از برم برفتی و برخوان نیامدی امشب بگو کجائی و مهمان کیستی.خاقانی. خاکی دلم در آتش چون آب میشود تا تو کجائی امشب و مهمان کیستی. خاقانی. روا مدار که خونشان بریزی از پی آنک که خون مهمان هرگز نریختند کرام. ظهیر فاریابی (دیوان چ بینش ص ۳۳۰). مگر دانسته بود از پیش دیدن که مهمانی نوش خواهد رسیدن.نظامی. بصاحب ردی و صاحب قبولی نباید کرد مهمان را فضولی.نظامی. پی نثار طبقهای دیده پرزر کرد چو خواند خیل چمن را به میهمان نرگس. کمال اسماعیل. ور کشی مهمان همان کون خری گاو تن را خواجه تا کی پروری.مولوی. کلاه گوشهٔ دهقان به آفتاب رسید که سایه بر سرش افکند چون تو مهمانی. سعدی. که رزق خویش به دست تو میخورد مهمان. سعدی. غم هرکس کسی را درنگیرد که مهمان زلهٔ غم برنگیرد. امیرخسرو دهلوی. مهمان عزیز دوستت دارم تنباکو داری غلیان بیارم.(امثال و حکم). - به مهمان شدن؛ مهمان شدن. به مهمانی رفتن : چندین هزار جرعه که این سبز طشت راست نوشیم چون شویم به مهمان صبحگاه. خاقانی. - مهمان آمدن؛ وارد شدن بر کسی به عنوان مهمانی : سوی دین هدیهٔ خدایش دان آنکه ناخوانده آیدت مهمان.سنائی. یا بر شکر خویش مرا خوانی مهمان یا بر جگر ریش به مهمان من آئی.خاقانی. شبی خواهم که مهمان من آئی به کام دوستان و رغم دشمن. سعدی (خواتیم). امشب آن مه به وثاق که فرو می آید گر به مهمان من آمد چه نکو می آید. کمال خجندی. - مهمان خواستن از کسی؛ منزل و مهمانی طلب کردن : از ایشان مهمان خواست و مادرش را بشارت داد و گفت این فرزند پادشاه کامگار باشد. (مجمل التواریخ و القصص ص ۴۳۷). - مهمان خواندن؛ دعوت کردن به مهمانی : یا بر شکر خویش مرا خوانی مهمان یا بر جگر ریش به مهمان من آئی.خاقانی. - مهمان داشتن؛ مهمان کردن. به عنوان مهمان پذیرایی کردن. به مهمانی خواندن : سه روزش همی داشت مهمان خویش بر نامداران و یاران خویش.فردوسی. - مهمان شدن؛ ضیف و نزیل و وارد بر کسی شدن به عنوان مهمان. تضییف. (تاج المصادر بیهقی). تضیف : زاهد... خانهٔ زن بدکاره ای مهمان شد. (کلیله و دمنه). فلکی بین شده بالای فلک اسدی بین شده مهمان اسد.خاقانی. از بن دندان به دندان مزد تو جان دهم جای دگر مهمان مشو.خاقانی. بی طلب زنهار بر خوان کسی مهمان مشو گوهر بی قیمتی ریگ ته دندان مشو.صائب. می شود در لقمهٔ اول ز جان خویش سیر بر سر خوان لئیمان هر که مهمان می شود. صائب. - مهمان طلبیدن؛ مهمان خواستن. به مهمانی دعوت کردن : مائده جان را چه نهی در میان جان به میانجی نه و مهمان طلب.خاقانی. - مهمان کردن؛ به مهمانی خواندن. اضافة. (تاج المصادر بیهقی): که مهمان کندمان نیارد نوید به نیکی مدارید از وی امید.فردوسی. چنین ساختستم که مهمان کنم وزین خواهش آرامش جان کنم.فردوسی. ترا با سپاه تو مهمان کنم ز دیدار تو رامش جان کنم.فردوسی. وانگه مر اهل فضل اقالیم را در قصر خویش یکسره مهمان کنم. ناصرخسرو. گرش پنهانک مهمان کنی از عامه به شب طبع ساز و طربی یابیش و رودنواز. ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص ۲۰۲). مهمان کند خزینه تو و من را مهمان کشی است شیوه و هنجارش. ناصرخسرو. هجر توام ز خون جگر طعمه میدهد گر تو بخوان وصلش مهمان نمیکنی. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۶۸۴). - مهمان ناخوانده؛ قرواش. (منتهی الارب). طفیلی (دستورالاخوان). که بی نوید و دعوت به خانهٔ میزبان درآید: مرا گفت مهمان ناخوانده خواهی قمرچهرگانی مقوس حواجب. (منسوب به حسن متکلم). - امثال: خرج که از کیسهٔ مهمان بود حاتم طائی شدن آسان بود. مهمان تا سه روز عزیز است. مهمان حبیب خداست. مهمان خر صاحبخانه است: به مزاح گویند. مهمان را باید تا هرچه میزبان آرد بخورد و بیش فرمانی ندهد. (امثال و حکم). مهمان خنده رو باشد صاحبخانه خون بگرید. مهمان خودیم لیک در خانهٔ تو. مهمان دیروقت خرجش به پای خودش است. مهمان روزی خود را خود می آورد. مهمان که یکی شد صاحبخانه گاو می کشد. مهمان منی به آب آن هم لب جو. مهمان مهمان را نمی تواند دید صاحبخانه هر دو را. مهمان ناخوانده هدیهٔ خداست. مهمان هدیهٔ خداست. مهمان هرکه باشد در خانه هرچه باشد. مهمان یکروز دو روز است. مهمان یکی دو روز است. زحمت بود درویش را ناگه چو مهمان دررسد. هرکس مهمان عمل خویش است. (از کتاب شاهد صادق). یکروزه مهمانیم و صدساله دعاگو. || مهمانی. (غیاث). ضیافت : پیشم آمد بامدادان آن نگارین از کروخ با دو رخ از باده لعل و با دو چشم از سحر شوخ آستین بگرفتمش گفتم به مهمان من آی مر مرا گفتا بتازی مورد و انجیر و کلوخ. رودکی. یکی ترک تازی زبان آمدستم به مهمان پی عشرت و عیش و بازی. سوزنی.
[ مِ ] (اِخ) دهی است از دهستان اوچ تپه بخش ترکمان شهرستان میانه، واقع در ۲۰هزارگزی باختر بخش و ۸هزارگزی راه شوسه میانه به تبریز با ۲۶۵ تن سکنه آب آن از چاه و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۴).

کلمات هم‌قافیه با «مهمان»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ان» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید