معنی مهم

معنی مهم

6 بازدید
[ مُ هِم م ] (ع ص) نعت فاعلی از اهمام. بی آرام کننده و اندوهگین گرداننده. (از منتهی الارب). غم انگیز. در غم و اندوه اندازنده. نگران کننده و محزون سازنده. (از اقرب الموارد) || در میان اندازنده. (غیاث). || (اِ) کار سخت. (منتهی الارب). کار بزرگ و قابل توجه. کاری که بدان اهمیت دهند. امر عظیم و کار دشوار زیرا که کار دشوار طبیعت را در اندوه و فکر می اندازد. (غیاث). امر خطیر. کار با اهمیت. امر قابل توجه. کاری بزرگ که در آن اهتمام باید کرد. ج، مَهامّ : اگر به درگاه عالی پس از این هزار مهم افتد و طمع آن باشد که من به تن خویش بیایم نباید خواند که البته نیایم. (تاریخ بیهقی ص ۶۸). ما مهمی بزرگ در پیش داریم. (تاریخ بیهقی ص ۱۲۸). مقرر گشتی که به مهمی مرا خوانده می آید. (تاریخ بیهقی ص ۱۳۰). گفت مهمی بزرگ پیش گرفته ای. (قصص الانبیاء ص ۱۷۲). چون مرد آنجا رفت کسری گفت به چه مهم آمده ای؟ (قصص الانبیا ص ۲۲۶). در مهمی که افتد اندر ملک زود صد بندگی کنی اظهار.مسعودسعد. به چه طریق قدم در این مهم خواهی نهاد. (کلیله و دمنه). ترا به مهمی بزرگ اختیار کردیم. (کلیله و دمنه). منتظر می باشم که اگر مهمی باشد من آن را... کفایت کنم. (کلیله و دمنه). مسعود... جزماً فرمان داد که این مهم ترا باید کفایت کرد. (سلجوقنامهٔ ظهیری ص ۱۵). عقل تو قسمت شده بر صد مهم بر هزاران آرزو و طم و رم.مولوی. یکی از پادشاهان گفتش مینماید که مال بیکران داری و ما را مهمی هست اگر به برخی از آن دست گیری کنی. (گلستان). بگفتا نیارم شد اینجا مقیم که در پیش دارم مهمی عظیم. سعدی (بوستان). وزرای انوشیروان در مهمی از مصالح ملک اندیشه همی کردند. (گلستان). در عرصهٔ مملکت خویش جره باز شکارگاه آن خدمت و کره تاز (ظ: یکه تاز) مضمار آن مهم ملم را هیچ خواجه را کافی تر از این بزرگوار نشناخت. (المضاف الی بدایع الازمان ص ۵). || کنایه از ضرور است. (غیاث اللغات). کار لازم و ضروری. || کار که بدان گمارده شوند. شغل : پس از وفات سلطان محمود رضی اللََّه عنه مهم صاحبدیوانی غزنه بدو [ ابوسعید سهل ] داده آمد باضیاع خاص. (تاریخ بیهقی ص ۱۲۴). حاکم مطوعی را هم بدین مهم نامزد کردند با رسول نوخاستگان برفت. (تاریخ بیهقی ص ۵۹۸). فلان خیلتاش را... بگوی تا ساخته آید که برای مهمی وی را به جائی فرستاده آید. (تاریخ بیهقی). ملک بن برمک را... از بلخ بفرمود آوردن از جهت شغلی بزرگ و مهمی نازک و عملی خطیر. (تاریخ برامکه). از ایشان یکی را به راه کرده بود بدین مهم (یعنی پیغام بردن). (از اسکندرنامهٔ سعید نفیسی). تا او بدین مهم نامزد شود. (کلیله و دمنه). گفتند هفت روزه به مهمی رفته است. (جهانگشای جوینی). || امر. عمل. کار که گزارده شود: آسمان در خون خاقانی چراست کاین مهم را نامزد خوی تو بس.خاقانی. گر داشت یک مهم به عزیزی چو روز عید شد چون هلال شهره ز من پیکر سخاش. خاقانی. به اوزگند مقیم شد تا از مهم زفاف بپرداخت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۷۷). سلطان کار او فرو گذاشت و روی به مهم خویش آورد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۴۱). گم شد و نابود شد از فضل حق بر مهم دشمن شما را شد سبق.مولوی. انجام مهم خواستن از مردم پست چون تکیه نمودن است بر بازوی مست. آصف ابراهیمی. - مهم یکرو کردن؛ کار را یکسره کردن. یکرو کردن و آن عبارت است از سرانجام دادن کار: وصل یا مردن مهم خویش یکرو می کنم. نورالدین ظهوری. || حادثه. واقعه. روی داد. اتفاق : دانستم که مهمی افتاده است چیزی نگفتم. (تاریخ بیهقی ص ۳۲۳). ما یکروز به هرات بودیم مهمی بزرگ در شب درافتاد. (تاریخ بیهقی). || (ص) بااهمیت. حائز اهمیت. درخور توجه : اگر سلطان پرسد که احمد چرا نیامده... بباید داد (رقعه را) که مهم است. (تاریخ بیهقی ص ۱۵۸). خداوند به وی چند نامه ای مهم فرمود به ری و آن نواحی. (تاریخ بیهقی ص ۱۶۲). دیوانبان دانسته بود که هر اسکداری که چنین رسید سخت مهم باشد. (تاریخ بیهقی ص ۳۲۳). - مهم نبودن؛ اهمیتی نداشتن. - مهم نشمردن؛ اهمیت ندادن. اعتنا نکردن. با اهمیت ندانستن.

کلمات هم‌قافیه با «مهم»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «هم» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید