معنی مهل
5 بازدید
[ مَ ] (ع مص) خضخاض مالیدن شتران را و آن نوعی از قطران است. || به آهستگی و نرمی چریدن گوسفند. (از منتهی الارب). || مُهلَة. رجوع به مهلة شود.[ مَ ] (ع اِ) باش. (مذکر و مؤنث و واحد و تثنیه و جمع در وی یکسان است) گویند مهلا یا رجل و یا رجلان و یا رجال و یا امرأة؛ ای امهل. || رزق مهلا؛ یعنی مرتکب خطاها گردید پس مهلت داده شد و شتاب گرفته نشد در آن. || مَهَل. آهستگی و آرامش. نرمی. || زردآب مرده. مُهل. (منتهی الارب). || زمان. مهلت. زمان که بدهند. درنگ : در صبوری بدان نوالهٔ نوش مهل میخواست من نکردم گوش.نظامی. ببین که چند بگفتند با تو از بد و نیک ببین که چند ترا مهل داد لیل و نهار.عطار. || آهستگی. آرامی : لیک مؤمن ز اعتماد آن حیات می کند غارت به مهل و باانات.مولوی.[ مَ هَ ] (ع مص) پیش آمدن در خیر و نیکوئی. (منتهی الارب).[ مَ هَ ] (ع اِ) اسلاف متقدمین مرد. (منتهی الارب).[ مَ ] (اِخ) یکی از جزایر ذیبةالمهل . (ابن بطوطه). رجوع به ذیبة و ذیبةالمهل در ردیف خود شود.[ مُ ] (ع اِ) مس. || جوهر کانی هرچه باشد مانند سیم و زر و مس و آهن و جز آن. (منتهی الارب). از فلزات معدنی همچون زر و سیم و مس و آهن. (از اقرب الموارد). || گداخته از روی و مس و آهن؛ قوله تعالی : {/Bبِمََاءٍ کَالْمُهْلِ ۲۴-۲۵۱۸:۲۹/}. (منتهی الارب). مس گداخته. (مهذب الاسماء). || قطران تنک. قطران رقیق. || روغن زیت. روغن زیتون یا دردی روغن زیت یا روغن زیت تنک. (منتهی الارب). تیرگی زیت. (مهذب الاسماء). || خاکستر. || خدرک که از نان فروریزد. || ریم و زهر و زردآب. (منتهی الارب). چرک. || زردآب مرده: و فی حدیث ابی بکر ادفنونی فی ثوبی هذین فانما هماللمهل و التراب. (منتهی الارب). زردآب و ریم که از لاشهٔ مرده پالاید.[ مُ هَ ل ل ] (ع اِ) میقات. (یادداشت مؤلف): و ذات عرق مهل اهل العراق. (یاقوت در معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «مهل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «هل» برای سرودن شعر