معنی واژه مهذب
6 بازدید
[ مُ هَ ذْ ذَ ] (ع ص) مرد پاکیزه خوی. (آنندراج) (ناظم الاطباء). پاک کرده شده از عیوب. (غیاث اللغات). پیراسته. دارای اخلاق نیک. پاکیزه : مدتی دیگر شاگردی کند تا مهذب تر گردد. (تاریخ بیهقی ص ۳۷۳). و چنین چیزها از وی آموختندی که مهذب تر و مهترتر روزگار بود. (تاریخ بیهقی ص ۱۵۲). لاجرم حقهای آن پیر مشفق نگاه داریم در فرزندان وی که پیش مایند و مهذب گشته در خدمت. (تاریخ بیهقی). أین الرجال المهذبون. (تاریخ بیهقی ص ۳۸۳). هرگز نگشت نیک و مهذب نشد فرزند نابه کاره به احسنت و زه. ناصرخسرو. در دولت و سعادت صاحب کآداب از او شده ست مهذب.مسعودسعد. زینت ملوک خدمتکاران مهذب و چاکران کاردانند. (کلیله و دمنه). چون مهذب مراست وآن دو نه اند عافیت هست و دردمندی نیست.خاقانی. او مهذب گشته بود و آمده کبر را و نفس را گردن زده.مولوی. خر مهذب گشته و آموخته خوان نهاده ست و چراغ افروخته.مولوی. - مهذب اقوال؛ پاکیزه گفتار: هیچکس از خود داناتر دیده ای و مهذب اقوال و افعال تر از خود شنیده ای؟ (سندبادنامه ص ۲۸۷). - مهذب الاخلاق؛ خوش خلق و نیک صفت. (غیاث اللغات): به تأدیب و تهذیب و ترشیح خواجهٔ خویش مهذب الاخلاق گشته. (ترجمهٔ تاریخ یمینی).[ مُ هَ ذْ ذِ ] (ع ص) پاک کننده از عیوب. (غیاث اللغات) (آنندراج).[ مُ هَ ذْ ذَ ] (اِخ) (پهلوان... خراسانی) در زمان شاه شجاع والی ابرقوه بود. امیرتیمور نیز هنگامی که به فارس آمد او را همچنان در حکومت باقی گذاشت و از آنجا که استقلال گونه ای به هم رسانیده بود، شاه یحیی به حیله او را به یزد فراخواند و به قتل رسانید. (از تاریخ گزیده چ لندن ص ۷۴۲) (از حبیب السیر چ خیام ج ۳ ص ۳۱۶، ۳۱۷ و ۳۲۰) (از تاریخ عصر حافظ صص ۳۶۶-۴۱۲).