معنی مهجوری
5 بازدید
[ مَ ] (حامص) حالت و چگونگی مهجور. جدایی. مفارقت. (ناظم الاطباء). دورافتادگی. دوری : یا داغ مهجوری بر جبین تو کشند یا تاج مقبولی بر سرت نهند. (سعدی، مجلس چهارم). ای که مهجوری عشاق روا میداری عاشقان را ز بر خویش جدا میداری. حافظ. || محرومی. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «مهجوری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر