معنی مهجور
7 بازدید
[ مَ ] (ع ص) سخن پریشان. (منتهی الارب). سخن پریشان و هذیان. (ناظم الاطباء). سخن پریشان و ناحق. (غیاث اللغات) (آنندراج). هذیانی که بیمار یا نائم بر زبان می آورد. (از اقرب الموارد). و منه قوله تعالی : {/Bإِنَّ قَوْمِی اِتَّخَذُوا هََذَا اَلْقُرْآنَ مَهْجُوراً.۶-۱۱۲۵:۳۰/} (قرآن ۲۵/۳۰). || سخنی که استعمال آن ترک شده باشد. و از آن است که گویند: الغلط المشهور و لا الصحیح المهجور. (از اقرب الموارد). کلام متروک: غلط مشهور به از صحیح مهجور. || جدامانده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). جدایی کرده شده و گذاشته شده. (غیاث اللغات) (آنندراج). جدایی کرده شده و گذاشته شده در جدایی و مفارقت. (ناظم الاطباء). جداشده. دورافتاده. دور: و گشته زین پرند سبز شاخ بیدبن ساله چنان چون اشک مهجوران نشسته ژاله بر لاله. رودکی. ای عاشق مهجور ز کام دل خود دور می نال و همی چاو که معذوری معذور. ابوشعیب هروی. تا سرخ بود چون رخ معشوقان نارنج تا زرد بود چون رخ مهجوران آبی.فرخی. باغ معشوقه بد و عاشق او بود سحاب خفته معشوقه و عاشق شده مهجور و مصاب. منوچهری. بگیری خون من مانند لاله چو قطره یْ ژاله و چون اشک مهجور. منوچهری. آن حِکَم و مواعظ مهجور مانده بود. (کلیله و دمنه). این دمنه... مدتی دراز بر درگاه من رنجور و مهجور بوده است. (کلیله و دمنه). به مجرد گمان... نزدیکان خود را مهجور گردانیدن... تیشه بر پای خود زدن بود. (کلیله و دمنه). اقوال پسندیده مدروس گشته... و راستی مهجور و مردود. (کلیله و دمنه). از سمرقند تا تو مهجوری در سمرقند زهر شد قندم.سوزنی. مهجور هفت ماهه منم زآن دوهفته ماه کز نیکوئی چو عید عزیز است منظرش. خاقانی. تنگ جهان بر من مهجور باد گرد من از دامن من دور باد.نظامی. که شیرین گرچه از من دور بهتر ز ریش من نمک مهجور بهتر.نظامی. گر وصال شاه می داری طمع از وجود خویشتن مهجور باش.عطار. چون تجلی اش به فرق که فتادطور با موسی به هم مهجور شد.عطار. کآن نبد معروف و بس مهجور بود از قلاع و از مناهج دور بود.مولوی. بلی شاید که مهجوران بگریند روا باشد که مظلومان بزارند.سعدی. از پیش تو راه رفتنم نیست گردن به کمند به که مهجور.سعدی. چه کنم با که توان گفت که او در کنار من و من مهجورم. سعدی (گلستان). - مهجور کردن؛ دور کردن. جدا کردن : درنگر گر کرای خطبه کنند مکن از التفاتشان مهجور.انوری. || بی بهره. بی نصیب. محروم. (ناظم الاطباء). || شتر گشنی که گردن آن را بر پای وی بسته باشند. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). شتری که با هجار بسته شده باشد. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «مهجور»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ور» برای سرودن شعر