معنی منکوب
8 بازدید
[ مَ ] (ع ص) آزرم رسیده. (زمخشری). رنج رسیده. یقال: نکب فهو منکوب. (منتهی الارب). خراب و بدحال و سختی رسیده شده. (غیاث) (آنندراج). رنج دیده. سختی کشیده و توسری خورده و خوار و ذلیل شده و مغلوب و مخذول گشته. (ناظم الاطباء). مخذول. زیان رسیده. متضرر. نکبت رسیده. مصیبت دیده. (یادداشت مرحوم دهخدا): منکوب طبعم آوخ منحوس طالعم بر عالم سبک سر از آن من گران بوم. خاقانی. همگنان را با خافت مکر و اذاقت غدر خویش منکوب و منخوب گردانید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۲۰۶). زعیم مدابیر و عظیم آن مخاذیل را منکوب و مکبوب به دوزخ فرستاد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ۳۲۱). همه منکوب و پریشان و منخوب و اشک ریزان. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ۴۵۵). || خف منکوب؛ سپل کفتهٔ خون آلود. || طریق منکوب؛ راه بر غیر قصد و اعتدال . (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «منکوب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وب» برای سرودن شعر