معنی منکمش
3 بازدید
[ مُ کَ مِ ] (ع ص) شتافته و شتابی کرده شده. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون) (از اشتینگاس). شتابنده و شتابی کننده. (آنندراج). || ترنجیده به نورد. چین خورده. چین چین. پوست بر استخوان ترنجیده. (یادداشت مرحوم دهخدا).
کلمات همقافیه با «منکمش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مش» برای سرودن شعر