معنی منکب
5 بازدید
[ مَ کِ ] (ع اِ) بازو و کتف، مذکر آید. (منتهی الارب) (آنندراج). کتف و دوش. (غیاث). سفت. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی) (یادداشت مرحوم دهخدا). دوش. ج، مناکب. (از مهذب الأسماء). دوش. مجمع استخوان بازو و کتف. ج، مناکب. (یادداشت مرحوم دهخدا) (از اقرب الموارد). آنجایی که استخوان کتف با سر استخوان بازو متصل میگردد و مذکر آید. (ناظم الاطباء). در طرف اعلی و طرفین صدر واقع و مرکب است در قُدّام از ترقوه و در خَلْف از شانه . (تشریح میرزا علی ص ۱۱۲). سر سفت را به تازی منکب گویند و به شهر من (گرگان) دوش گویند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی) (یادداشت مرحوم دهخدا): ... به طوق منت و خدمت عبودیت ایشان گرانبار است و صدر و منکب زمانه، به ردای احسان و وشاح انعام ایشان متحلی. (کلیله چ مینوی ص ۴۱۹). - منکب اشرف؛ دوش افراشته. (مهذب الأسماء). - منکب الثریا؛ ستاره ای بر صورت برشاوش. (یادداشت مرحوم دهخدا). - منکب الجبار؛ نام ستاره ای روشن از قدر اول در صورت جبار که آن را بر دوش جبار توهم کرده اند. (از جهان دانش) (یادداشت مرحوم دهخدا). - منکب الجوزا؛ نام ستاره ای است. (از اقرب الموارد) (المنجد). ابطالجوزا. یا یدالجوزا؛ دو ستارهٔ درخشان صورت الجبار. (یادداشت مرحوم دهخدا). - منکب الفرس؛ نام ستاره ای است. (از اقرب الموارد) (از المنجد). آن جای فرغ مقدم است نزد منجمین دومین ستاره از مربع فرس اعظم که آن را ساعدالفرس نیز خوانند. کوکب شمالی از دو کوکب مقدم است. (یادداشت مرحوم دهخدا). - منکب القیطس؛ نام ستاره ای از قدر دوم بر سر قیطس. (یادداشت مرحوم دهخدا). - منکب ذی العنان؛ نام ستاره ای است. (از اقرب الموارد) (از المنجد). ستاره ای است از قدر دوم در صورت ممسک الاعنّه بر بازوی چپ صورت. (یادداشت مرحوم دهخدا). - منکب ساکب الماءالایسر؛ جای سعد السعود است نزد منجمین. (یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به صور الکواکب عبدالرحمن صوفی ترجمهٔ خواجه نصیر چ مهدوی ص ۲۰۹ و ۲۱۸ شود. || زمین بلند. ج، مناکب. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد): امشوا فی مناکبها؛ یعنی در مواضع {P(۵) -{/Bهُوَ اَلَّذِی جَعَلَ لَکُمُ اَلْأَرْضَ ذَلُولاً فَامْشُوا فِی مَنََاکِبِهََا وَ کُلُوا مِنْ رِزْقِهِ...۱-۱۳۶۷:۱۵/}(قرآن ۶۷/۱۵). قرار داد برای شما زمین را رام پس سیر کنید درP} بلند آن. (از اقرب الموارد). || کرانهٔ هر چیزی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد): و همان فیل... زیر پای پست گردانید و به منکب تکیه، فرا در قلعه زد و از جای برکند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۲۵۰). || نقیب قوم و یاریگر آنها. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). ج، مناکب. (ناظم الاطباء). عریف و یاور قوم و گویند سرآمد عریفان. (از اقرب الموارد).[ مُ کَ ب ب ] (ع ص) بر روی درافتاده و سرنگون. (ناظم الاطباء). به روی درافتاده. دمر. دمرو. (یادداشت مرحوم دهخدا).[ مُ نَ کْ کَ ] (اِخ) قصبه ای است بر ساحل اندلس که در چهل میلی غرناطه واقع است، در آثار جغرافی نویسان عرب آمده است. (از قاموس الاعلام ترکی). رجوع به معجم البلدان و الحلل السندسیة ج ۱ ص ۷۵،۱۲۲،۱۲۹ و ۲۰۵ و اسپانی شود.
کلمات همقافیه با «منکب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کب» برای سرودن شعر