معنی منها
6 بازدید
[ مِ ] (ع حرف جر +ضمیر) مأخوذ از تازی، به معنی از آن، که در تفریق حساب استعمال می کنند. یعنی موضوع شده از آن و تفریق شده از آن. (ناظم الاطباء). - منها ساختن؛ منها کردن. مفروق را از مفروق منه بیرون کردن. (ناظم الاطباء). رجوع به ترکیب بعد شود. - منها کردن؛ افکندن. انداختن. کم کردن. استثناء کردن. وضع کردن. موضوع کردن. تفریق کردن. عددی را از عددی باقی فاضل کردن. (یادداشت مرحوم دهخدا).
کلمات همقافیه با «منها»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ها» برای سرودن شعر