معنی منقی
11 بازدید
[ مُ نَ قْ قا ] (ع ص) پاک کرده شده و صاف کرده شده چنانکه مویز منقی و آملهٔ منقی، نوعی از میوهٔ معروف است که در دوا به کار آید و منقی صفت آن است یعنی مویزی که آن را از تخمش پاک و صاف کرده باشند و بعضی مردم که مویز را منقی گویند و از لفظ مویز غافل می شوند غلطی عظیم است . (غیاث) (آنندراج). پاک کرده شده. (ناظم الاطباء). پاک و بی آلایش. منقح : از عمعق پرسید که شعر... رشیدی را چون می بینی گفت شعری به غایت منقی و منقح. (چهارمقاله چ معین ص ۷۴). قوم گفتند ای صحابی عزیز چون نسوزید و منقی گشت نیز. مولوی (مثنوی چ رمضانی ص ۱۸۷). در صلوة تهجد طریق طروق نفحات الهی موسع و منقی گردد. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۳۱۱). رجوع به منقا شود. || مویز دانه بیرون کرده. (زمخشری). کشمشی است که دانه های آن را بیرون آورده باشند. (از تحفهٔ حکیم مؤمن ذیل زبیب از حاشیهٔ چهارمقاله ص ۵۱): کشمش بیفکندند در مالن و منقی برگرفتند. (چهارمقاله چ معین ص ۵۱).رجوع به منقا شود. || پوست بازکرده. مقشر. (یادداشت مرحوم دهخدا). || سپیدکرده. (یادداشت مرحوم دهخدا).[ مُ نَ قْ قی ] (ع ص) پاک و صاف کننده از آلایش. (غیاث). آنکه پاک می کند. (ناظم الاطباء): طلای ابهل با انگبین منقی قروح خبیثه است. (منتهی الارب) (یادداشت مرحوم دهخدا). || آنکه گندم پاک کند. (مهذب الأسماء) (از انساب سمعانی). بوجار. گندم پاک کن. (یادداشت مرحوم دهخدا). || (اِ) طریق. و مُنَقّی ََ نیز ضبط شده است . (از اقرب الموارد). رجوع به مدخل بعد شود.[ مَ قی ی ] (ع اِ) راه. (منتهی الارب) (از محیطالمحیط).[ مُ ] (ع ص) فربه و آنکه استخوانهای وی دارای مغز باشد. || آنکه برمی گزیند. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب). رجوع به انقاء شود.
کلمات همقافیه با «منقی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قی» برای سرودن شعر