معنی منقوش
6 بازدید
[ مَ ] (ع ص) نگاشته. (منتهی الارب) (آنندراج). نگاشته و نقش و نگار کرده شده و نقاشی شده و دارای تصاویر و رنگهای گوناگون. (ناظم الاطباء). نگارین. نگارکرده. نگارشده. (یادداشت مرحوم دهخدا): چون چادر مصقول گشته صحرا چون حلهٔ منقوش گشته بستان.فرخی. همه بامهای این مسجد به خرپشته پوشیده همه نجارت و نقارت و منقوش و مدهون کرده. (سفرنامهٔ ناصرخسرو چ برلین ص ۱۲). همهٔ صحرای آن ناحیت ستونهای رخام است و سرستونها و تن ستونها همه رخام منقوش مدور... (سفرنامهٔ ناصرخسرو ایضاً ص ۲۰). || زردوزی شده. (ناظم الاطباء). غورهٔ خرما که در آن خار فروکنند تا برسد و رطب گردد. (از اقرب الموارد). || (اِ) دینار. (اقرب الموارد) (المنجد).
کلمات همقافیه با «منقوش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وش» برای سرودن شعر