معنی منقضة
6 بازدید
[ مُ قَ ضْ ضَ ] (ع ص) منقضة. مؤنث منقض. رجوع به منقض شود. - کواکب منقضه؛ شهابها. شُهُب. خواجه ابوحاتم مظفر اسفزاری در «رسالهٔ آثار علوی» آرد: «فصل هشتم اندر کواکب منقضه هرگاه که این بخاری که مادهٔ حریق است سخت بلند شود و مدد او از زمین بریده گردد و بعد از این بالا رود تا آنگاه که [ از سر ] زبرین [ به جوهر ] رسد، [ آتشش ] در وی گیرد و شعله شود و بر این بخار بررود به زودی، و چون به دیگر جانب او رسد و مادت غذا نیابد فرومیرود او را منقضه خوانند و شکل آن بخار مایل آفاقی بود که از آنجا برخاسته باشد. اگر وضعش از شرق به غرب بود آن کواکب منقضه چنان نماید که از مشرق به مغرب رود و اگر وضعش از شمال به جنوب بود کواکب منقضه از شمال به جنوب رود و جملهٔ حرکات بر حسب وضع از جوانب آفاق بود. و اگر اندر زاویه بود به انعطافی یا تقویسی حرکت آن کوکب منقضه بر حسب آن شکل بود و اگر دو طرف او باریک بود و میانش غلیظ بود... و میانش باریک کوکب منقضه ابتدا و انتهای حرکت بزرگ و در میان حرکت خرد [ نماید ] و سبب آنکه مستطیل بینند و مدتی بماند، آن است که آتش در ابتدا بازگیرد و سخت و سبک برود و به انتهای او رسد هنوز ابتدا تمام نسوخته باشد و شعلهٔ او مرئی باشد، چون تمام بسوزد فرومیرد و ناپدید شود». ابوریحان بیرونی در التفهیم منقضه را به «انداخته» ترجمه و تعبیر کرده است. (تعلیقات چهارمقاله): از میان خاک و آب... این جمادات پدید آمد چون کوهها... و کواکب منقضه و ذوالذؤابه. (چهارمقاله ص ۹). تیزی که چون کواکب منقضه گاه رجم باریش بلمهٔ شب تیره قران کند. کمال الدین اسماعیل (دیوان چ حسین بحرالعلومی ص ۴۳۵).
کلمات همقافیه با «منقضة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ضة» برای سرودن شعر