معنی منقصت
8 بازدید
[ مَ قَ صَ ] (ع اِ) نقصان و عیب. (غیاث). کمی و نقصان و زیان و خسارت و عیب و خطا. (ناظم الاطباء). منقصة. نقص. نقیصه. کمی. کاستی. ج، مناقص. (یادداشت مرحوم دهخدا): چون منقصت سرو و قمر جویی برخیز چون مفسدت لاله و گل خواهی بنشین. عثمان مختاری (دیوان چ همایی ص ۴۲۶). خاصه پادشاه را که در ایشان عیبی بزرگ و منقصتی شنیع باشد. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۱۵۲). چه اگر تو بر او غالب آیی شرفی نیفزاید و اگر مغلوب شوی وصمتی بزرگ و منقصتی تمام نشیند. (مرزبان نامه ایضاً ص ۱۶۳). در کسب علم کوش که کلب از معلمی آید برون ز منقصت سایر کلاب.جامی. چنین که مهبط خیر و کمال شد دل من چه منقصت رسد از طعن اهل شور و شرم. جامی. کمال صفات جلالش از منقصت نهایت معرا. (حبیب السیر ج ۱ چ خیام ص ۱). رجوع به منقصة شود. || تقصیر و قصور و درماندگی. (ناظم الاطباء): از سر منقصت و مسکنت پیش ایشان تذلل نماید. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۳۵۵).
کلمات همقافیه با «منقصت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «صت» برای سرودن شعر