معنی منقاش
7 بازدید
[ مِ ] (ع اِ) خارچین. (زمخشری). موی چینه. ج، مناقیش. (مهذب الاسماء). موی کن که آهن باشد که بدان خار و موی برکنند. مِنقَش. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). موی چینه که بدان موی را از بدن برکنند. (غیاث) (آنندراج). موی چین. موی چینه. خارچینه. موی کنه. موی کن. موچنه. مِظفار. مِلقاط. مِنتاش. مِنتاخ. (یادداشت مرحوم دهخدا): خاری که از کینه در سینهٔ او شکسته است به منقاش تضرع و تخشع بیرون کشیدن. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۱۲۳). هزار بار به منقاش کلک دست سخات ز چشم فضل برون خار امتحان آورد. کمال الدین اسماعیل (دیوان چ بحرالعلومی ص ۳۴۴). گر منافق صفتی موی دماغت گردد بهر دفعش دو زبانی است به از صد منقاش. سعید اشرف (از آنندراج). || به معنی نهرنی که بدان ناخن و حرف غلط را تراشند. (غیاث) (آنندراج).
کلمات همقافیه با «منقاش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اش» برای سرودن شعر