معنی منقاد
5 بازدید
[ مِ ] (ع اِ) نول مرغان. (منتهی الارب) (آنندراج). نول مرغان و منقار. (ناظم الاطباء). منقار. (اقرب الموارد). || آلتی که بدان زر و سیم را سره کنند. (منتهی الارب) (آنندراج). ابزاری که بدان زر و سیم را سره کنند. (ناظم الاطباء).[ مُ ] (ع ص) فرمانبردار. (دهار). مطیع و فرمانبردار و فروتنی کننده. (غیاث) (آنندراج). گردن داده و مطیع شده. (ناظم الاطباء). گردن نهاده. فرمانبر. خاضع. مسخر. (یادداشت مرحوم دهخدا): مردم روزگار... مطیع و منقاد وی باشند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۹۲). که غوریان پادشاهی را چنان مطیع و منقاد بودند. (تاریخ بیهقی). دولت و فر ترا خلق زمین منقادند کآسمانی است ترا دولت و یزدانی فر. امیر معزی (دیوان چ اقبال ص ۲۱۷). چه دانند اختر و گردون ز نیکی و بدی کردن که مأموری است این منقاد و مخلوقی است آن مضطر. عبدالواسع جبلی (دیوان چ صفا ج ۱ ص ۱۲۸). ترا شاعرانند منقاد جمله چو گوران بیچاره شیر اجم را. عبدالواسع جبلی (ایضاً ص ۲۳). خاطری دارم منقاد چنانک اندر حال گویدم گیر هر آن علم که گویم که بیار. انوری (دیوان چ مدرس رضوی ص ۱۵۷). کار بندد مسخر و منقاد امر و نهی ترا قضا و قدر. انوری (ایضاً ص ۱۹۹). بادت ایام مطیع و منقاد فلکت بنده و چاکر گشته. جمال الدین عبدالرزاق (دیوان چ وحید دستگردی ص ۳۲۴). زمانه مأمور و فلک منقاد و ایزد سبحانه سازندهٔ اسباب مراد. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ۱۲۳). انفس و آفاق منقاد فرمان. (منشآت خاقانی ایضاً ص ۱۴۹). روی به حضرت تاش نهند و حکم او را مطیع و منقاد باشند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۱۰۰). منقاد حکم اوست هر سید و هر ملک مستبد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ۴۴۶). با طبعی وقاد و ضمیر نقاد و خاطری منقاد و نثری مصنوع... (لباب الالباب چ نفیسی ص ۱۲۱). و اگر... منقاد و مطواع امر او شوید... (جهانگشای جوینی چ قزوینی ص ۷۷). چند منقاد هر خسی باشی جهد آن کن که خود کسی باشی.اوحدی. علمای ربانی... منقاد و مستسلم اند مر احکام اسلام را. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۵۷). اعقاب او مادام که اوامر و نواهی الهی را مطیع و منقاد بودند در غایت رفاهیت روزگار می گذرانیدند. (حبیب السیر ج ۱ چ خیام ص ۱۳). تا زمین و آسمان منقاد عزم و حزم تست آن گرفت آرام دایم وین نمی گیرد قرار. ابن یمین. - منقاد شدن؛ مطیع شدن. اطاعت کردن. فرمانبردار شدن. فرمان بردن : همگان مطیع و منقاد شدند. (تاریخ بیهقی). فرمان تو بردن نه فریضه ست پس آخر منقاد ز بهر چه شوم چون تو خری را. سنائی (دیوان چ مصفا ص ۱۱). منقاد دانا شو تا به غنیمت شتابی. (راحةالصدور راوندی). دختر فرمان را منقاد شد و به نزدیک شاه رفت. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۲۱). اگر ایل و منقاد نشوند ما آن را چه دانیم خدای قدیم داند. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج ۱ ص ۱۸). گفت خوابستم مرا بگذار و رو گفت آخر یار را منقاد شو.مولوی. چه با ظهور سلطنت او جملهٔ اجزای وجود منقاد و مستسلم شود. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۱۰۵). به ضرورت و اضطرار مطیع و منقاد او شود. (مصباح الهدایه ایضاً ص ۲۶۱). - منقاد کردن؛ مطیع کردن. به اطاعت درآوردن. - منقاد گشتن (گردیدن)؛ منقاد شدن : تنی چند دیگر بودند... او را منقاد گشتند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۳۴). فرمان تو جزم باد و جباران منقاد و مطیع گشته فرمان را. امیر معزی (دیوان چ اقبال ص ۲۸). سخن مسخر و منقاد طبع من گشته ست از آنکه تیغ زبان است قهرمان سخن. جمال الدین عبدالرزاق (دیوان چ وحید دستگردی ص ۲۹۸). در ربقهٔ عبودیت و طاعت او منقاد گشتند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۱۸۳). حکم او را مطیع و منقاد گشتند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ۴۳۸). همه فرمان پادشاه را مطواع و منقاد گشته. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۲۲۹). چون سه چهار سال رفع و دخل غلات از ایشان منقطع شد حکم او را منقاد گشتند. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج ۱ ص ۴۸ و ۴۹). قبایل مغول... مطیع و منقاد حکم او گشتند. (جهانگشای جوینی ایضاً ص ۳۰). اشارت حق را منقاد گردد. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۲۲۷). منقاد حکم وی گردد. (مصباح الهدایه ایضاً ص ۱۳۹). || رام. (زوزنی). ستور خوار و رام شده. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب). || کشیده شده. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب). رجوع به انقیاد شود. || زمین نرم. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «منقاد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اد» برای سرودن شعر