معنی منفصل
6 بازدید
[ مُ فَ صِ ] (ع ص) جداشونده. (آنندراج). جداشده و بریده شده و قطع شده. (ناظم الاطباء). گسسته : ذات وی... نه در جهت و نه به عالم متصل و نه منفصل. (کیمیای سعادت چ احمد آرام ص ۷۸۴). پیوسته نیست و منفصل نیست بلکه... (کیمیای سعادت ایضاً ص ۷۸۴). دست فنا از دامن بقاشان منفصل. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ۳۲۷). ردیف قافیت کلمه ای باشد مستقل منفصل از قافیت که بعد از اتمام آن در لفظ آید. (المعجم چ مدرس رضوی ص ۲۵۸). چون حروف رابطه از روی منفصل باشد و به تخلل الف قطع کلمهٔ مفرد شود، ردیف گردد. (المعجم ایضاً ص ۲۶۶). ورچه گشت اعراض نفسانی ز ذاتم منفصل جوهری کآن هست فصل نوع انسان با من است. ابن یمین. - منفصل الطاس؛ جداگلبرگان. (فرهنگستان). - منفصل شدن؛ جدا شدن. دور افتادن : چون خبر یافت که فایق از هرات منفصل شد تاختنی کرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۱۰۹). - منفصل عقب؛ که دنباله نداشته باشد. بریده دنبال. روز خصمت که منفصل عقب است متصل بر در شبیخون باد. انوری (دیوان چ مدرس رضوی ص ۱۱۳). - منفصل کردن؛ جدا کردن. از هم دور کردن : متصل بینام عقد دولتش را پیش از آنک منفصل کردند آب و نار و خاک و باد من. خاقانی. - منفصل منه؛ حدیثی که پیش از وصول به تابع، از روات آن بیش از یک تن ساقط شده باشد. (از تعریفات جرجانی). || قطعه قطعه شده. || منع شده. || از شیر مادر بازداشته شده. || علی حده و مفروق و ممتاز. (ناظم الاطباء).[ مُ فَ صَ ] (ع اِ) محل انفصال و جدایی. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «منفصل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «صل» برای سرودن شعر