معنی منفسخ
6 بازدید
[ مُ فَ سِ ] (ع ص) برانداخته شده از عهد و بیع و نکاح و جز آن. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). قراردادی که فک شده باشد. (ترمینولوژی حقوق تألیف جعفری لنگرودی). فسخ شده. لغوشده. باطل شده. || فاسد و تباه. (غیاث). || گسیخته. ازهم بازشده. متلاشی شده. ازهم پاشیده. (یادداشت مرحوم دهخدا): بر عصبهایی نهند که منفسخ شده باشد سود دارد. (الابنیه چ دانشگاه ص ۴۰). - منفسخ شدن؛ از هم پاشیدن. شکسته شدن. از هم گسیختن. (از یادداشت مرحوم دهخدا): طینتم چون عهد جوانی منفسخ شد. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ۱۰۸).
کلمات همقافیه با «منفسخ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سخ» برای سرودن شعر