معنی منفسح
5 بازدید
[ مَ نَ سِ ] (معرب، اِ) بنفسج. بنفشه. (دزی ج ۲ ص ۶۱۹). رجوع به بنفسج و بنفشه شود.[ مُ فَ سِ ] (ع ص) مکان منفسح؛ جای گشاده. (ناظم الاطباء). گشاد. وسیع. فسیح: عرصهٔ اومید منفسح است. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۲۸۸). - منفسح گردانیدن؛ گشاد کردن. وسیع کردن : مجال سوار و پیاده منفسح گردانیدند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۲۵۰). || شادمان و خرم و گشاده دل. (ناظم الاطباء): تا نخست دل مؤمن به نور یقین منشرح و منفسح نشود... (مصباح الهدایه چ همایی ص ۴۰۰). رجوع به انفساح شود. || مراح منفسح؛ مراح بسیارستور. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «منفسح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سح» برای سرودن شعر