معنی منفتح
5 بازدید
[ مُ فَ تِ ] (ع ص) گشاده شونده. (آنندراج). گشاده. (ناظم الاطباء). بازگشوده. مفتوح : ابواب عدلی که مسدود بود منفتح شد. (المضاف الی بدایع الازمان ص ۲۹). رجوع به انفتاح شود. - منفتح شدن؛ باز شدن. مفتوح شدن. گشوده گردیدن : بادی که غنچهٔ دل از او منفتح شود از دامن شمایل خلقت دمیده باد. کمال الدین اسماعیل (دیوان چ بحرالعلومی ص ۳۱۳). - منفتح گردیدن؛ منفتح شدن : تا نخست دل مؤمن به نور یقین منشرح و منفسح نشود چشم بصیرتش به مشاهده و معاینهٔ حسن تدبیر الهی منفتح نگردد. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۴۰۰). رجوع به ترکیب قبل شود.
کلمات همقافیه با «منفتح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تح» برای سرودن شعر