معنی منغص

معنی منغص

12 بازدید
[ مُ نَ غْ غَ ] (ع ص) مکدر و تیره. (غیاث). مکدر و تیره و ناخوش. (آنندراج). زندگانی سخت و تیره. (ناظم الاطباء). ناگوار: چون از دنیا جز اندکی به تو ندهند و آن نیز منغص و مکدر... (کیمیای سعادت چ احمد آرام ص ۷۷۸). و آنگاه در حال منغص و مکدر است. (کیمیای سعادت ایضاً ص ۸۶۸). اوقات عمر در خیال مشاهدهٔ تو بر دل من منغص می گذشت. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۳۰). عیش او منغص و حیات او مکدر بود. (اخلاق ناصری). ملک را عیش از او منغص بود. (گلستان سعدی). منغص بود عیش آن تندرست که باشد به پهلوی بیمار سست.سعدی. عیش او منغص و عمر او مکدر بود. (اخلاق ناصری). - منغص خاطر؛ مکدرخاطر. آزرده خاطر: هولاکوخان بواسطهٔ حادثهٔ منکوقاآن... منغص خاطر بود. (جامع التواریخ رشیدی). - منغص داشتن؛ منغص کردن : زبان درازی کردن گرفت و عیش مرا منغص داشتن. (گلستان سعدی). رجوع به ترکیب منغص کردن شود. - منغص شدن؛ مکدر شدن. تیره شدن. ناخوش شدن. تلخ شدن. ناگوار شدن : دنیا بر وی منغص شود. (کیمیای سعادت چ احمد آرام ص ۸۶۳). اگر به خلاف این بود سعادت او مکدر و منغص شود. (اخلاق ناصری). تا به شؤون اهتمام و تعلقات زن مکدر و منغص نشوند. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۲۵۶). - منغص کردن؛ تیره کردن. ناخوش کردن. تلخ کردن. ناگوار کردن : اگر در نعمت باشی آن بر تو منغص کند. (کیمیای سعادت چ احمد آرام ص ۸۶۳). راحت عاجل را به تشویش محنت آجل منغص کردن خلاف رای خردمندان است. (گلستان سعدی). ای معشر یاران که رفیقان منید عیش خوش خویشتن منغص مکنید. سعدی. - منغص گردانیدن؛ منغص کردن : تا حوادث ایام آن شادی را منغص نگرداند. (کلیله و دمنه). اما رنجهایی بیند که حیات را منغص گرداند. (کلیله چ مینوی ص ۱۴۲). رجوع به ترکیب منغص کردن شود.
[ مُ نَ غْ غِ ] (ع ص) کسی و یا چیزی که زندگانی را بر کسی سخت و تیره میکند. (ناظم الاطباء). ناخوش و ناگوار کننده. مکدرکننده : به مرضی انجامید که آخر امراض و منغص اغراض بود. (راحةالصدور راوندی). اگر فرقت خانه و وطن، منغص این حال نبودی جمعیتی تمام دارمی. (نفثة المصدور چ یزدگردی ص ۱۱۷). منغص عیش و مکدر حیات، جز طلب فضول... نیست. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۳۵۱).

کلمات هم‌قافیه با «منغص»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «غص» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید