معنی منعقد
6 بازدید
[ مُ عَ قِ ] (ع ص) بسته شونده. (غیاث) (آنندراج). بسته شده و بسته و بند کرده و گره زده و بسته شده. (ناظم الاطباء). - منعقداللسان؛ بسته زبان. (ناظم الاطباء). || معاهده و شرط بسته شده و انجام پذیرفته. (ناظم الاطباء). نهاده (عهد، پیمان، قرارداد). (یادداشت مرحوم دهخدا). - منعقد شدن؛ بسته شدن و انجام پذیرفتن. انقعاد یافتن. - منعقد کردن؛ بستن و انجام دادن (پیمان، قرارداد). || برپاشده. برگزارشده. - منعقد شدن؛ برپا شدن. - منعقد کردن ماتم یا جشنی؛ برپا کردن آن. (یادداشت مرحوم دهخدا). || زناشویی شده. (ناظم الاطباء). || سفت شده. از حالت مایع به حالت جامد درآمده. جامدشده : آب منعقدی که به تأثیر شعاع آفتاب، رنگ آتش گیرد. (لباب الالباب چ نفیسی ص ۳). لفظش چو لعل منجمد از خندهٔ هوا خطش چو در منعقد از گریهٔ غمام. فرید کافی (از لباب الالباب چ نفیسی ص ۱۱۰). - منعقد شدن؛ بسته شدن. به حالت جامد درآمدن. - منعقد کردن؛ سفت کردن. به حالت جامد درآوردن. - منعقد گردیدن؛ به حالت جامد درآمدن. منجمد شدن. سفت شدن : ز باد سرد کجا آب منعقد گردد به لطف طبعش اگر آب را درآغاری. کمال الدین اسماعیل (دیوان چ حسین بحرالعلومی ص ۳۴۰). - منعقد گشتن؛ منعقد گردیدن : وز پی آرایش بزم تو اندر کان خویش منعقد گشتند سیم و نقره و زر عیار. امیر معزی (دیوان چ اقبال ص ۲۵۵). خونی از جوش منعقدگشته پرنیانی به خون درآغشته.نظامی. رجوع به ترکیب قبل شود. || ابر فراهم آمده. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «منعقد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قد» برای سرودن شعر