معنی منعدم
4 بازدید
[ مُ عَ دِ ] (ع ص) نیست شونده. (غیاث) (آنندراج). نیست و نابود شونده و نیست و نابود و پایمال و زیر و زبر و ناپدید و معدوم و برطرف گشته و ویران و خراب شده و تباه گشته و ضایع و نایاب. (ناظم الاطباء). - منعدم شدن؛ نابود شدن. نیست شدن. معدوم شدن : نفس... جوهری است قایم به ذات خویش نه جسم و نه جسمانی پس فنا بر او نبود و به انحلال ترکیب بدن، منعدم نشود. (اخلاق ناصری). - منعدم کردن؛ محو کردن و خراب کردن و نابود کردن و معدوم ساختن و برطرف کردن و ویران ساختن. (ناظم الاطباء). - منعدم گردیدن؛ منعدم شدن : نفس جوهر باقی است که به انحلال بدن فانی و منعدم نگردد. (اخلاق ناصری). گر از بسیط زمین عقل منعدم گردد به خود گمان نبرد هیچکس که نادانم. سعدی. رجوع به ترکیب قبل شود.
کلمات همقافیه با «منعدم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دم» برای سرودن شعر