معنی منطمس
10 بازدید
[ مُ طَ مِ ] (ع ص) فرونشیننده و نیست و محوشونده. (غیاث) (آنندراج). پوشیده شده. محوشده. ناپدیدگشته و پاک شده و ازمیان رفته (چون خط و اثر و جز آن). (یادداشت مرحوم دهخدا): - منطمس شدن؛ محو شدن. از میان رفتن. ناپدید شدن : کی شود دریا ز پوز سگ نجس کی شود خورشید از پف منطمس.مولوی. کی شود این چشمهٔ دریا مدد منطمس زین مشت خاک نیک و بد. مولوی. - منطمس گشتن؛ نابود شدن. نیست شدن. محو شدن. فرسوده شدن و از میان رفتن : بیشتر از رسوم پادشاهی به روزگار ایشان مندرس شد و بسی از ضروریات ملک منطمس گشت. (چهارمقاله ص ۴۰). تا لغت پارسی متداول السنه است و متناول افواه عالمیان باشد آثار انوار او از حواشی ایام منطمس و مندرس نگردد. (سندبادنامه ص ۲۷). بسبب تغییر روزگار و تأثیر فلک دوار... مدارس درس مندرس و معالم علم منطمس گشته... (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج ۱ ص ۳). به مرور ایام و امتداد شهور و اعوام منطمس و مندرس نگردد. (جامع التواریخ رشیدی).
کلمات همقافیه با «منطمس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مس» برای سرودن شعر