معنی منطفی
6 بازدید
[ مُ طَ ] (ع ص) چراغ فرونشیننده، یا آتش و گرمی فرونشیننده. (غیاث) (آنندراج). خاموش شده و فرومرده و فرونشانده. (ناظم الاطباء). خاموش. مرده. فرومرده. کشته (آتش). سردشده. فرونشانده (آتش، چراغ، شمع و امثال آن). (یادداشت مرحوم دهخدا): زیبقی رفت بر دری نبی نور دین منطفی نمی شاید. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۸۷۹). - منطفی شدن؛ خاموش شدن. فرومردن : نایرهٔ آن محنت منطفی شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۳۳۱). مصباح باصره شود از نفح منطفی چون آیدم بخار دخانی در اضطراب. کمال الدین اسماعیل (دیوان چ بحرالعلومی ص ۱۴۰۴). ز آتش مؤمن از این رو ای صفی می شود دوزخ ضعیف و منطفی.مولوی. چیزی که چون برق لامع گردد و فی الحال منطفی شود، اسم حال بر او درست نیاید. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۱۲۶). عارضی از اثر اضاءت نار کفر و نفاق و منقطع از منشأ نور، لاجرم به انقراض حیات دنیوی منطفی شود. (مصباح الهدایه ایضاً ص ۲۸۵). گاه گاه لمحه ای بر مثال برق خاطف لامع گردد و فی الحال منطفی شود. (مصباح الهدایه ایضاً ص ۲۲). - منطفی کردن؛ بکشتن. خاموش کردن. فرونشاندن. (یادداشت مرحوم دهخدا). - منطفی گشتن (گردیدن)؛ منطفی شدن : آینهٔ مخیله زنگارخورد شده و چراغ مفکره به عواصف عوارض نفسانی منطفی گشته. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ۲۸۱). نوایر حقد و کینه در سینه های ایشان منطفی گردد. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۱۹۸). مانند برقی که ناگاه در لمعان آید و فی الحال منطفی گردد. (مصباح الهدایه چ همائی ص ۷۵). هر واردی که چون برق لامع شود و درحال منطفی گردد آن را متصوفه لایح و لامح و... خوانند (مصباح الهدایه ایضاً ص ۱۲۶). رجوع به ترکیب منطفی شدن شود. || نابود و معدوم. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «منطفی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فی» برای سرودن شعر