معنی منشق
7 بازدید
[ مُ شَ ق ق / مُ ] (ع ص) شکافته شونده و پاره شونده. (غیاث) (آنندراج). شکافته شده و دریده. (ناظم الاطباء). شکافتن. چاک. دوپاره. پاره. (یادداشت مرحوم دهخدا): به باغ آرزو خصمت سیه رو باد چون فندق دلش چون پسته پیوسته به دست قهر تو منشق. ابن یمین. - منشق شدن؛ شکافته شدن. پاره شدن. (از یادداشت مرحوم دهخدا). - منشق کردن؛ شکافتن. چاک دادن. پاره کردن. (از یادداشت مرحوم دهخدا).[ مَ شَ ] (ع اِ) بینی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ مُ شِ ] (ع ص) بویانندهٔ نشوق که دارویی است دربینی کردنی و دربینی کننده آن را. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). آنکه دارو در بینی می نهد. (ناظم الاطباء). رجوع به انشاق شود.
کلمات همقافیه با «منشق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شق» برای سرودن شعر