معنی منشعب
6 بازدید
[ مُ شَ عِ ] (ع ص) شاخ در شاخ شونده. (غیاث) (آنندراج). راه و یا درخت شاخ شاخ شده و پراکنده شده. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || شعبه شعبه و شاخ شاخ شده. (ناظم الاطباء). - منشعب شدن؛ شعبه شعبه شدن. رشته رشته شدن. انواع گوناگون پیدا کردن : و اندرین دوران که انصاف تو روی اندرکشید فتنه ها شد ذوشجون و قصدها شد منشعب. انوری (از دیوان چ مدرس رضوی ص ۵۲۱). - منشعب گشتن؛ شاخ شاخ شدن. (یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به ترکیب قبل شود. || جداشده. متفرع : از نام و کنیتش ظفر و فتح منشعب وز رسم و سیرتش شرف و فخر مستعار. امیر معزی (دیوان چ اقبال ص ۲۵۸). حقیقت صدق، اصلی است که فروغ جملهٔ اخلاق و احوال پسندیده از آن متفرع و منشعب اند. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۳۴۴). - منشعب شدن؛ جدا گردیدن. متفرع شدن : هر حیوانی که این دو قوت مدرکه و محرکه دارد و آن ده که از ایشان منشعب شده است او را حیوان کامل خوانند. (چهارمقاله ص ۱۴). در ذکر تغییراتی که به اصول افاعیل عروض درآید تا فروع مذکور از آن منشعب شود. (المعجم چ مدرس رضوی ص ۴۷). نفس را دو قوت است... و هر یکی از این دو منشعب شود به دو شعبه. (اخلاق ناصری). و نفس بر مثال شجرهٔ خضر است از او فروع شهوات بسیار منشعب شده. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۷۲). هر سنتی... بمثابت جدولی داند از بحر وجود نبوی منشعب و ممتد شده. (مصباح الهدایه ایضاً ص ۲۱۷). || نزد علمای صرف مزید فیه را گویند یعنی بناهایی که متفرع از اصل باشند به وسیلهٔ ملحق ساختن حرفی از حروف زائده که در این جمله جمع است: «هویت السمان» مانند اکرم. یا بوسیلهٔ مکرر ساختن عین الفعل از هر حرفی که باشد مانند کَرَّمَ. (از کشاف اصطلاحات الفنون). رجوع به منشعبة شود.
کلمات همقافیه با «منشعب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عب» برای سرودن شعر