معنی منسوخ
5 بازدید
[ مَ ] (ع ص) نیست گردانیده شده و ردکرده شده. (غیاث). محوشده و نابودگشته و باطل شده و متروک گشته و موقوف شده. (ناظم الاطباء). نسخ شده. زائل شده. ورافتاده. از تداول افتاده. (یادداشت مرحوم دهخدا): نزد یک اختراع او منسوخ مایهٔ کتبهای یونانی. سنائی (دیوان چ مصفا ص ۳۴۲). طغرای شهنشاه جهان منسوخ است تا خط نکو بر رخ فرخ زده ای. سنائی (ایضاً ص ۶۱۳). به جنب رای تو منسوخ چشمهٔ خورشید به پیش قدر تو مدروس گنبد خضرا. انوری (دیوان چ مدرس رضوی ص ۱۸). با دولت شاه اخستان منسوخ دان هر داستان کز خسروان باستان در صحف اخبار آمده. خاقانی. جود تو تازه کرد رسومش وگرنه بود منسوخ آیت کرم و داستان شکر. کمال الدین اسماعیل (دیوان چ بحرالعلومی ص ۸۶). - منسوخ شدن؛ محو شدن. باطل شدن. متروک شدن. ور افتادن. از رواج و تداول افتادن : مشهور شد از رایت او آیت مهدی منسوخ شد از هیبت او فتنهٔ دجال. ابوالفرج رونی (دیوان چ پروفسور چایکین ص ۷۷). منسوخ شد به گیتی زین داستان و قصه هم قصهٔ سکندر هم داستان دارا. امیر معزی (دیوان چ اقبال ص ۵). با فتحنامه ها و ظفرنامه های تو مدروس شد حکایت و منسوخ شد سمر. امیر معزی. منسوخ شد از دهر و باز آنکه خداوند مر علم ترا ناسخ تأثیر وبا کرد. سنائی (دیوان چ مصفا ص ۷۲). منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا زین هر دو نام مانده چو سیمرغ و کیمیا. عبدالواسع جبلی. از همت رفیع تو منسوخ شد همم با سیرت بدیع تو مذموم شد سیر. عبدالواسع جبلی (دیوان چ صفا ج ۱ ص ۱۸۹). منسوخ شد چو دولت فرزانگان نیاز معدوم شد چو نعمت آزادگان فقیر. عبدالواسع جبلی (دیوان چ صفا ج ۱ ص ۲۱۹). منسوخ شد ز لوح کرم آیت امید معدوم شد ز درج شرف گوهر ثمین. جمال الدین عبدالرزاق (دیوان چ وحید دستگردی ص ۳۰۰). در نسخ عطارد از حروفت منسوخ شد آیت وقوفت.نظامی. باز شب منسوخ شد از نور روز تا جمادی سوخت زآن آتش فروز. مولوی (مثنوی چ رمضانی ص ۷۵). جملهٔ ادیان و ملل به ظهور دین او منسوخ شد. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۴۴). - منسوخ کردن؛ باطل کردن. محو کردن. متروک کردن. موقوف ساختن. ورانداختن : نام تو مدروس کرد آوازهٔ اسفندیار ذکر تو منسوخ کرد افسانهٔ افراسیاب. امیر معزی (دیوان چ اقبال ص ۶۷). دستبرد و زور تو منسوخ کرد اندر جهان دستبرد رستم دستان و زور زال زر. امیر معزی (ایضاً ص ۲۰۶). رسم او معدوم کرد آثار میران قدیم نام او منسوخ کرد اخبار شاهان سلف. عبدالواسع جبلی (دیوان چ صفا ج ۱ ص ۲۲۹). رای تو در ممالک سلطان کرده منسوخ رسمهای ذمیم. عبدالواسع جبلی (ایضاً ص ۲۷۶). کرده تاریخ رسم او منسوخ سمر رسم دودهٔ برمک. انوری (دیوان چ مدرس رضوی ج ۲ ص ۶۷۰). بر آسمان فرشتهٔ روزی به بخت من منسوخ کرد آیت رزق از ادای نان.خاقانی. شمار لشکر را وضعی ساخته اند که دفتر عرض را بدان منسوخ کرده اند. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج ۱ ص ۲۲ و ۲۳). شب کند منسوخ شغل روز را دان جمادی آن خردافروز را. مولوی (مثنوی چ رمضانی ص ۷۵). هر شریعت را که حق منسوخ کرد او گیا برد و عوض آورد ورد.مولوی. نه از لات و عزی برآورد گرد که تورات و انجیل منسوخ کرد. سعدی (بوستان). قصهٔ لیلی مخوان و غصهٔ مجنون عشق تو منسوخ کرد رسم اوائل.سعدی. آمد گه آنکه بوی گلزار منسوخ کند گلاب عطار.سعدی. ناسخ نسخهٔ صحیفهٔ باغ کرد منسوخ طبلهٔ عطار.عبید زاکانی. - منسوخ گردانیدن؛ منسوخ کردن : کرم حاتم و معن زایده و آل برمک را یک ساعته بذل او منسوخ گردانید. (لباب الالباب چ نفیسی ص ۱۰۰). باشد که آن شاه حرون زآن لطف از حدها برون منسوخ گرداند کنون آن رسم استغفار را. مولوی. رجوع به ترکیب منسوخ کردن شود. - منسوخ گشتن (گردیدن)؛ منسوخ شدن : کجروی در عهد تو منسوخ گشته ست آن چنانک هست فرزین سیر خود سیر بیادق ساخته. جمال الدین عبدالرزاق (دیوان چ وحید دستگردی ص ۳۲۰). منسوخ گشت قصهٔ کاووس و کیقباد افسانه شد حکایت دارا و اردوان. ظهیر فاریابی (از المعجم چ مدرس رضوی ص ۳۳۲). ز جود و داد تو منسوخ گشت یکباره عطای حاتم طائی و عدل نوشروان. عبید زاکانی. شریعت او هرگز منسوخ نگردد و بعد از وی دیگری به نبوت مبعوث نشود. (حبیب السیر ج ۱ چ خیام ص ۱۶). رجوع به ترکیب منسوخ شدن شود. || عبارت است از هر حدیثی که حکم او را رفع کرده باشند به دلیل شرعی متأخر از او و علما در بیان ناسخ و منسوخ تصانیف بسیار کرده اند. (قسم اول نفایس الفنون ص ۱۲۹): این نسخ که ما می فرماییم و هرچه منسوخ کنیم از آن کنیم تا دیگری به از آن آریم. (کشف الاسرار ج ۱ ص ۳۰۹). بر معرفت تفسیر و تأویل و قیاس و دلیل و ناسخ و منسوخ و صحیح و مطعون اخبار و آثار واقف. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۳۹۸). رجوع به ناسخ شود. || به عقیدهٔ اهل تناسخ، روحی که پس از مردن جسمی داخل جسم دیگر شود. (فرهنگ فارسی معین). || کتاب منسوخ؛ کتاب نسخه شده و نقل شده. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «منسوخ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وخ» برای سرودن شعر