معنی منزجر
6 بازدید
[ مُ زَ جِ ] (ع ص) بازماننده. (غیاث). بازایستنده. (آنندراج). آنکه بازمی ایستد و بازماننده و آنکه بازمی گردد و سر بازمی زند. (ناظم الاطباء): و به تذکر مألوفات محرمه که به ظاهر از آن منتهی و منزجر باشد و توبت کرده، متلذذ نگردد. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۳۶۹). - منزجر شدن؛ بازایستادن. بازداشته شدن. منع شدن. دور شدن : و چون مردم را از شرب شراب منع می کرد و ایشان منزجر نمی شدند... (جهانگشای جوینی). دیدهٔ خبرت او خیره گشته بدین مواعظ منزجر نشد و بدین تنبیهات مرتدع نگشت. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج ۲ ص ۱۰۳). تا گردنان روی زمین منزجر شدند گردن نهاده بر خط فرمان ایلخان. حسن متکلم. مثل او در شره به پروانه زده اند که به نور شمع اکتفا ننماید و به ادراک ضرر حرارت او ممتنع و منزجر نشود. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۸۸). - منزجر گشتن (گردیدن)؛ منزجر شدن : سرو تو چفته کمان شد خود نگردی منزجر مشک تو کافورسان شد خود نگیری اعتبار. جمال الدین عبدالرزاق. تا مگر به رفق و مدارا منزجر گردند. (جهانگشای جوینی). اما سببیت ایمان چنان بود که کسی به جهت ایمان... بر خیر حریص گردد و از شر منزجر گردد. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۳۴۰). چون پسر از سفر بازگشت گفت نزدیک بود که به جیحون افتم و آواز پدر شنیدم و از آن منزجر گشتم. (مصباح الهدایه ایضاً ص ۱۷۹). رجوع به ترکیب قبل شود. || تنفردارنده و متنفر. (ناظم الاطباء). در تداول فارسی زبانان به معنی متنفر و کاره آید: من از این شخص یا از این کار منزجرم. (یادداشت مرحوم دهخدا). - منزجر شدن؛ بیزار شدن. متنفر شدن.
کلمات همقافیه با «منزجر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جر» برای سرودن شعر