معنی مندک
5 بازدید
[ مُ دَ ] (از ع، ص) کسی که مانده و خسته شود. (ناظم الاطباء). - خسته و مندک؛ خسته و کوفته. (فرهنگ لغات عامیانهٔ جمال زاده). || زمین برابر و هموار. (ناظم الاطباء). || خرد. حقیر. درهم کوفته : چونکه کرد الحاح و بنمود اندکی هیبتی که که شود زآن مندکی. مولوی (مثنوی چ رمضانی ص ۲۷۶). اختران بسیار و خورشید او یکی است پیش او بنیاد ایشان مندکی است. مولوی (ایضاً ص ۳۹۷). کوه بهر دفع سایه مندک است پاره گشتن بهر این نور اندک است. مولوی (ایضاً ص ۴۲۲). رجوع به مُندَکّ و مَندَک شود.[ مُ دَک ک ] (ع ص) جای برابر و هموار. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به مدخل قبل شود.[ مَ دَ ] (از ع، ص) کساد و ناروایی متاع و کالا باشد. (فرهنگ جهانگیری). کسادی و ناروایی اسباب و کالا باشد. (برهان). کساد و ناروا و بی قیمتی متاع و کالا. (انجمن آرا) (آنندراج). جهانگیری و رشیدی این بیت مولوی را شاهد آورده اند: رستم و حمزه و مخنث یک بُدی علم و حکمت باطل و مندک شدی. (مثنوی چ نیکلسن دفتر ششم ص ۳۷۳). و مُندَکّ عربی و اسم فاعل از اندکاک است به معنی برابر و هموار گردیدن (مکان) و ویران شدن. (حاشیهٔ برهان چ معین). این کلمه را صاحب جهانگیری فارسی شمرده و بیتی از مولوی را شاهد آورده، ولی غلط است و کلمه عربی است از دَکّ به معنی کوفته و ویران است. (یادداشت مرحوم دهخدا). || پاره پاره. (غیاث) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «مندک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دک» برای سرودن شعر