معنی منده
9 بازدید
[ مَ دَ / دِ ] (اِ) سبو و کوزهٔ دسته شکسته بود. (لغت فرس چ اقبال ص ۴۷۵). کوزه و سبوی بی دسته و گردن شکسته را می گویند. (برهان) (ناظم الاطباء). سبو و کوزه که دسته و گردن شکسته باشد. (آنندراج): دوصد منده سبو آب کش به روز شبانگاه لهو کن به منده بر. ابوشکور (لغت فرس چ اقبال ص ۴۷۵). روا نبود که با این فضل و دانش بود شربم همی دائم ز منده. فرالاوی (از لغت فرس ایضاً ص ۴۷۵). || به معنی مندک است که کسادی و ناروایی بازار و اسباب و متاع باشد. (برهان) (از ناظم الاطباء). به معنی کساد و ناروایی متاع و بدین معنی در هندی مندا شهرت دارد. (آنندراج). || منده و مانده نامی است که کودکان را دهند به تفأل. نامی از نامهای ایرانی. (یادداشت مرحوم دهخدا): عاشقم بر نجیبک منده آن اجل غمزهٔ امل خنده. سوزنی (یادداشت ایضاً). || حسین وفایی به معنی نان هم آورده است که به عربی خبز گویند. (برهان). نان. (ناظم الاطباء). به این معنی مصحف «میده» است . (حاشیهٔ برهان چ معین): خوانی نهاده بر وی چون سیم پاک منده با برگان و حلوا شفتالوی کفیده. ابوالعباس (از صحاح الفرس).
کلمات همقافیه با «منده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر