معنی مندمل
4 بازدید
[ مُ دَ مِ ] (ع ص) جراحتی که گوشتش فراهم آمده، به شده باشد. (غیاث) (آنندراج). جراحت به شده. (ناظم الاطباء). ریش و جراحت نیکوشده، گوشت آورده و جوش خورده (ریش و خستگی). (یادداشت مرحوم دهخدا). - مندمل شدن؛ به شدن جراحت. (ناظم الاطباء). نیکو شدن جراحت. گوشت برآوردن و جوش خوردن جراحت. التیام یافتن. (یادداشت مرحوم دهخدا): اندامی که به سالها... آزرده باشی به مرهم یک هفته کجا مندمل شود. (نفثةالمصدور چ یزدگردی ص ۲۷). - مندمل گردانیدن؛ بهبود بخشیدن. التیام دادن : خدشهٔ آن تشویر که به روی دل من مانده بود مندمل گردانید. (المعجم چ دانشگاه ص ۴۱۰).
کلمات همقافیه با «مندمل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مل» برای سرودن شعر