معنی مندمج
6 بازدید
[ مُ دَ مِ ] (ع ص) درآینده در چیزی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). درهم رفته و داخل شونده. (غیاث) (آنندراج): در طی آن مرثیه نامه تقریر خصال آن زبدهٔ رجال مندرج و مندمج است. (تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۴۴۲). ضد اندر ضد پنهان مندرج آتش اندر آب سوزان مندمج.مولوی. در حال ظهور بقا، فنا به طریق علم در وی مندرج بود و در حال ظهور فنا، بقا به طریق علم مندمج. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۴۲۸). رجوع به اندماج شود. || پیکان گرد. (مهذب الاسماء): نصل مندمج؛ پیکان گرد. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «مندمج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مج» برای سرودن شعر