معنی منخرط
10 بازدید
[ مُ خَ رِ ] (ع ص) درکشیده شونده در رشته. (غیاث) (آنندراج) (از اقرب الموارد). منسلک. در رشته کشیده. به رشته درآمده : سلطان طمغاج خان... در حیات بود و خال بنده شرف الزمان... در سلک خدمت آن پادشاه منخرط. (لباب الالباب چ نفیسی ص ۴۵). معتقدات هر قوم هر چند در سلک توجه به کمال منخرط باشد اما در صورت و وضع مختلف. (اخلاق ناصری). کار مقربان حضرت ملوک... از کار دیگر خدم و حواشی که در سلک اباعد و اجانب منخرط باشند صعب تر و خطرناکتر بود. (مصباح الهدایة چ همایی ص ۲۰۹). - منخرط داشتن؛ به رشته کشیدن. در یک ردیف جای دادن : صغیر و کبیر و رفیع و وضیع... را به وقت استغاثت در یک نظم و سلک منخرط دارد. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۱۶۶). - منخرط شدن؛ به رشته کشیده شدن. در یک صف قرار گرفتن. در یک ردیف جای گرفتن : ملک سیستان به حضرت او مبادرت نمود و در زمرهٔ ارکان دولت منخرط شد. (جهانگشای جوینی). استماع کلام الهی را مستعد گردد و در مسالک «ان فی هذه الامة لمحدثین مکلمین و ان عمر منهم» منخرط شود. (مصباح الهدایة چ همایی ص ۱۶۹). - منخرط گردیدن؛ منخرط شدن : این نزاع از او برخیزد و در سلک عباداللََّه منخرط گردد. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۲۵۴). مصلی بواسطهٔ صلوة در سلک جمیع ملایکه که سکان حظایر قدس و قطان صوامع انس اند منخرط گردد. (مصباح الهدایه ایضاً ص ۲۹۷).رجوع به ترکیب قبل شود. || در میان چیزی درآینده. || چیزی که به سبب تراشیدن همهٔ اطرافش صاف و مصاف شده باشد. || مجازاً به معنی آراسته و درست شونده. (غیاث) (آنندراج). || مغلوب و مجبور و ملتزم. || گستاخ و متهور. (ناظم الاطباء). || بی محابا و به نادانی خود را در خطر انداخته. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || شتاب و جلد. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «منخرط»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رط» برای سرودن شعر