معنی منحوس
8 بازدید
[ مَ ] (ع ص) بداختر. (آنندراج). شوم و نافرجام و بداختر و نحس و بد و بدبخت. (ناظم الاطباء). ضد مسعود. نَحس. نَحِس. (از اقرب الموارد). مشؤوم. شوم. نامیمون. مَرخَشَه. بدشگون. (یادداشت مرحوم دهخدا): بر طالع منحوس برنشست و از شهر بیرون آمد. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۶۸۵). داد به الفغدن نیکی بخواه زین تن منحوس نگونسار خویش. ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص ۲۳۱). محبوسم و طالع است منحوسم غمخوارم و اختر است خونخوارم. مسعودسعد. جز کج نرود کار من مدبر منحوس کاین طالع منحوسم کجروسرطان است. مسعودسعد. گفتی که بر آن قوم همی طایر منحوس چون طیر و ابابیل زند سنگ به منقار. امیر معزی (دیوان چ اقبال ص ۲۰۲). کردم آواره از مساکن عز زحل نحس و طالع منحوس.سنائی. گرچه مسعودروی منحوسند ورچه مطلق نهاد محبوسند. سنائی (مثنویها چ مدرس رضوی ص ۲۰۹). گهی به باختهٔ این سپهر منحوسم گهی گداختهٔ این جهان غدارم. انوری (دیوان چ مدرس رضوی ص ۶۸۵). هرچند در این دیار منحوس بسته ست مرا قضای مبرم.خاقانی. ای چنبر کوست فلک، کرده زمین بوست فلک در خصم منحوست فلک، چون بخت بیزار آمده. خاقانی. بدعت فاضلان منحوس است این صناعت برای هر تدمیر.خاقانی. در سیه چال مدتی محبوس مانده بادی ز طالع منحوس. کمال الدین اسماعیل (دیوان چ حسین بحرالعلومی ص ۴۵۶). - منحوس شدن؛ نحس شدن. نامبارک شدن. بدیمن شدن. شوم شدن : مدت عالم به آخر می رسد بی هیچ شک طالع عالم نمی بینی که چون منحوس شد. انوری (دیوان چ مدرس رضوی ص ۶۰۶). رایت دولت او منکوس و طالع او منحوس شد و از جور زمانه مقید و محبوس گشت. (لباب الالباب چ نفیسی ص ۸۷). اختر جاه تو در برج شرف شد مستقیم طالع دشمن کنون منحوس و راجع می شود. کمال الدین اسماعیل (دیوان چ حسین بحرالعلومی ص ۲۷۳). - منحوس طالع؛ نگون بخت. بدطالع : منکوب طبعم آوخ منحوس طالعم بر عالم سبکسر از آن من گران بوم.خاقانی.
کلمات همقافیه با «منحوس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وس» برای سرودن شعر