معنی منحسم
6 بازدید
[ مُ حَ سِ ] (ع ص) بریده گردنده. (آنندراج) (از منتهی الارب). بریده شده. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب): بعدالیوم مواد مشوشات خواطر به سبب اصلاح ذات البین و وفاق جانبین منحسم و امداد فساد و عناد منصرم باشد. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج ۱ ص ۶۰). ذره نَبْوَد جز ز چیزی منحسم ذره نَبْوَد شارق لاینقسم. مولوی (مثنوی چ رمضانی ص ۳۳۶). رجوع به انحسام شود. - منحسم شدن؛ بریدن. بریده شدن. منقطع گردیدن. پایان یافتن : بحمداللََّه که آن مدت منقضی شد و آن مادت منحسم. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ۲۷۱). ابوالقاسم پسر خویش ابوسهل به نوای بکتوزون داد و مادهٔ خلاف منحسم شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ قویم ص ۱۲۸). متوجهٔ اردوی پدر گشت و به وصول او اطماع طامعان منحسم شد. (جهانگشای جوینی). - منحسم گشتن؛ منحسم شدن : مادهٔ فساد و الحاد و کفر و عناد در آن نواحی منحسم و منقطع گشت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). رجوع به ترکیب قبل شود.
کلمات همقافیه با «منحسم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سم» برای سرودن شعر