معنی منحت
6 بازدید
[ مِ حَ ] (ع اِ) تیشه. (منتهی الارب) (آنندراج). تیشه و ابزاری که بدان تراش می کنند. (ناظم الاطباء). تیشه و رنده. (غیاث). آلت تراشیدن، مانند تیشه. ج، مناحت. (از اقرب الموارد). رجوع به منحات شود.[ مِ حَ ] (ع اِ) منحة. عطا و دهش : حکم او راست در راندن منحت و محنت. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۲). همهٔ کراهیت رفاهیت شد و ترحت فرحت و عسر یسر و محنت منحت گشت. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ۲۴). رجوع به منحة شود.[ مَ حَ ] (ع اِ) اصل و نژاد: هو من منحت صدق. ج، مناحت. (از اقرب الموارد). رجوع به مناحت شود.[ مُ نَ حْ حَ ] (ع ص) سم تراشیده شده. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «منحت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حت» برای سرودن شعر