معنی منجوب
5 بازدید
[ مَ ] (ع ص) پوست پیراسته به پوست درخت یا به پوست تنهٔ طلح. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). پوست پیراسته شده به پوست درخت اقاقیا و یا هر پوست درختی. (ناظم الاطباء). || سقاء منجوب؛ مشکی پیراسته. (مهذب الاسماء). مشک دباغی شده با پوست تنهٔ درخت طلح یا پوست هر درختی. (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). || آوند فراخ شکم. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || ابر منکشف گردنده. (آنندراج). منکشف شده مانند ابر. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «منجوب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وب» برای سرودن شعر