معنی منجو
6 بازدید
[ مَ جُ وو ] (ع ص) بریده. (منتهی الارب). بریده و قطع شده. (ناظم الاطباء). || رهیده. (منتهی الارب). رهیده. رسته شده. (از ناظم الاطباء).[ مَ ] (اِ) عدس. (ناظم الاطباء). مرجو است که به عربی عدس گویند. (از لسان العجم شعوری ج ۲ ورق ۳۵۷ الف): بادناک آمد نخود و هم فطیر دجر و ماش و فول و منجو هم شعیر. حکیم شیرازی (از لسان العجم ایضاً). || انبه. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). رجوع به انبه شود.
کلمات همقافیه با «منجو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جو» برای سرودن شعر