معنی منجم

معنی منجم

5 بازدید
[ مُ نَ جْ جِ ] (ع ص) ستاره شناس. (دهار). ستاره شناس و وقت شناس. (منتهی الارب) (آنندراج). ستاره شناس. دانای علم نجوم. کسی که تقویم می نویسد و آن را ترتیب می دهد. (از ناظم الاطباء). آنکه مواقیت و سیر ستارگان را اندازه گیرد برای دانستن احوال عالم. (از اقرب الموارد). اخترشمار. ستاره شمر. اخترشناس. اخترگر. فلکی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): منجم بیاورد صلاب را بینداخت آرامش و خواب را.فردوسی. ز قوت حرکاتش همی ز سیاره منجمان نشناسند خیر را ز شریر. عنصری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ۵۴). هست طبیب بزرگ و هست منجم فلسفی و هندسی و صاحب سؤدد. منوچهری. تا مبصر را دل اندر معرفت روشن شود تا منجم را دو چشم اندر فلک ناظر شود. منوچهری. منجم به بام آمد از نور می گرفت ارتفاع سطرلابها.منوچهری. منجمی به هارون بازگفت و او را حکم کرد که امیر خراسان خواهد شد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۶۹۵). منجمان به دو صد سال کرد نتوانند قیاس جود و حساب سخای میرحسیب. قطران (دیوان چ نخجوانی ص ۳۹). کسری مضطر گشت فرمود تا همهٔ کاتبان را و عارفان را و زاجران فال و منجمان و معبران را جمع کنند. (مجمل التواریخ و القصص ص ۲۳۵). پرویز را به فال بد آمد و از منجمان بازپرسید، گفتند: حالی نو در این عالم پیدا گردد. (مجمل التواریخ و القصص ص ۲۵۰). بر ضمیر تو زیبد منجمان ترا مجره تخته و ماه دو هفته اسطرلاب. امیرمعزی (دیوان چ اقبال ص ۵۵). حکم سال و حکم فال او به پیروزی کند هر منجم کو حدیث از علم احکام آورد. امیرمعزی (ایضاً ص ۱۵۹). تا به گفتار منجم زیر کیوان اندر است اورمزد و مهر و ماه و زهره و بهرام و تیر. امیرمعزی (ایضاً ص ۲۲۰). لاجرم از غایت توکل و اخلاص فارغی از ریبت منجم و کاهن. عثمان مختاری (دیوان چ همایی ص ۴۶۵). دی مرا گفت منجم که بیا مژده بیار که نود سال همی عمر دهد نور خورش. سنائی (دیوان چ مصفا ص ۱۸۴). کو منجم کو محاسب گو بیا معلوم کن ابتدا پیدا کن و مر انتها را حجت آر. سنائی (ایضاً ص ۱۳۹). ترا دانند زیف و ضال و مجنون گهی ساحر، گهی کاهن، منجم. سنائی (ایضاً ص ۲۰۷). قوام ملک به دبیر است و بقاء اسم جاودانی به شاعر و نظام امور به منجم. (چهارمقاله ص ۱۸). امّا دبیر و شاعر و منجم و طبیب از خواص پادشاهند. (چهارمقاله ص ۱۸). پادشاه خردمند را چاره نیست از این چهار شخص: دبیر و شاعر و منجم و طبیب. (چهارمقاله ص ۱۹). رانده ست منجم قدر حکم کآفاق شه کیان گشاید.خاقانی. کرده منجم قدر، حکم کز اخترت بود فسخ لوای ظالمی، خسف بنای کافری. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۴۲۵). منجم از آن سخن تعجب نمود تا خود چه رمز و اشارت است. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۱۸۹). منجم پرسید که طالع تو از بروج کدام است. (مرزبان نامه ایضاً ص ۱۸۹). همان زمان منجم طالع ولادت او را رصد کرد. (مرزبان نامه ایضاً ص ۲۵۱). همچنانکه طبیب به وقت صحت و سقم معالجهٔ اشخاص کند منجم به هنگام سعادت و نحوست معالجهٔ احوال کند. (مرزبان نامه ایضاً ص ۳۰۰). چون بهرام چهارساله شد و امید بقای او پدید آمد منجمان زایچهٔ طالع او بنهادند. (المعجم چ دانشگاه ص ۱۹۸). منجمان حکم کرده بودند که فتنه ای ظاهر شود. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج ۱ ص ۸۵). این آوازه با حکم منجمان موافق افتاد. (جهانگشای جوینی ایضاً ص ۸۶). آن طبیب و آن منجم از گمان می کنند آگاه و ما خود از عیان.مولوی. که منجم گفت اندر حکم سال زاد خواهد دشمنی بهر قتال.مولوی. با منجم این همه انجم به جنگ کای رها کرده تو جان بگزیده رنگ. مولوی. آن منجم چون نباشد چشم تیز شرط باشد مرد اسطرلاب ریز. مولوی (مثنوی چ رمضانی ص ۳۱۱). شاهد منجم است چه حاجت به شرح حال در وی نگاه کن که بداند ضمیر تو.سعدی. کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت یارب از مادر گیتی به چه طالع زادم؟ حافظ (دیوان چ قزوینی ص ۲۱۶). - منجم احکامی؛ اخترگوی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). منجم حشوی. رجوع به ترکیب بعد شود. - منجم حشوی؛ آنکه از روی محاسبات نجومی به استخراج احکام بپردازد و وقایع عالم را پیشگویی کند. (مقدمهٔ التفهیم ص یدویه): فاما منجمان حشوی این هر سه ستاره بجمله و به یک وقت خداوندان مثلثه دارند و فرق میانشان به روز و به شب گردانیدن ترتیب کنند و بس. (التفهیم صص ۳۹۹-۴۰۰).
[ مَ جَ ] (ع اِ) کان. (منتهی الارب) (آنندراج). معدن. کان. (از ناظم الاطباء). معدن. گویند: فلان منجم الباطل و الضلالة؛ ای معدنهما و مصدرهما. (از اقرب الموارد). منشأ. منبع. اصل : ذکر ششم در سلاطین و ملوک و اکابر که منشأ و منجم ایشان آنجابوده. (ترجمهٔ محاسن اصفهان ص ۵). || راه روشن. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). || محل خروج و گویند: مانجم لهم منجم مما یطلبون؛ ای مخرج. (از اقرب الموارد).
[ مَ جِ / مِ جَ ] (ع اِ) استخوان برآمدهٔ کرانهٔ قدم. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). هر یک از دو استخوان بیرون خاسته از درون شتالنگ. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). رجوع به منجمان شود.
[ مِ جَ ] (ع اِ) شاهین ترازو. (دهار). عمود ترازو. ج، مناجم. (مهذب الاسماء). آهنی پهنا که در میانش زبانهٔ ترازو باشد. (منتهی الارب) (آنندراج). آهنی پهن که در میان وی زبانهٔ ترازو باشد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || چیزی که با آن میخ را کوبند. (از اقرب الموارد).
[ مُ نَ جْ جَ ] (ع ص) حساب شده و تعیین شده از روش ستاره ها. (ناظم الاطباء). || وامی که پاره پاره ادا کرده شود. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به تنجیم شود.

کلمات هم‌قافیه با «منجم»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «جم» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید